نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
هانس هَینتس اِوِرس و ادبیات وحشت
رضا نجفی
نقدی بر داستان سُس گوجه فرنگی، نوشته‌ی هانس هَینتس اورس
نسخه‌ی مدرن شیخ صنعان و دختر ترسا
حسین مهرعلی
نقد کتاب مجموعه داستان «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست»، نوشته‌ی محمد آصف سلطان ‌زاده
تصویر رنگین دوران از دست رفته
حسین ورجانی
نقد مجموعه داستان «کافه پری دریایی»؛ نوشته‌ی میترا الیاتی
به عنوان یک غذای خوب و سالم
حسین سرانجام
نگاهی به مجموعه‌ داستان «رونوشت بدون اصل»، نوشته‌ی زنده‌یاد نادر ابراهیمی
جنازه‌ی شما را به چه کسی باید تحویل داد؟
زهرا طراوتی
یادداشتی بر رمان «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»؛ نوشته اوریانا فالاچی، برنده‌ی جایزه نکارلا 1970


  
سایه همیشه نورانی آزادى
فتح‌اله بی‌نیاز  ۱۳۸۶/۱۲/۱۹
نگاهى به رمان «ارتش سایه‏ها» نوشته ژوزف کسل ترجمه قاسم صنعوى

پرونده جنگساختار داستان «ارتش سایه‏ها» اپیزودیک است و همه اپیزودها از دیدگاه داناى کل نامحدود روایت مى‏شوند. محور معنایى همه آن‌ها نیز مبارزه مردم فرانسه علیه اشغالگران آلمانى است. شیوه کار نویسنده، که خود نیز مدعى چیزى غیر از آن نیست، «تجربه‏گرایى» و «حس‏نویسى» و رجحان وجه تاریخى- واقعى رخدادها بر وجه تخیلى روایت است. با این حال «متن» ارزش‏هایى دارد که گاه در حد آثار برساخته با «تخیل ناب ثانویه» برابرى مى‏کند. البته آسیب‏هاى جنگ، نوستالژى همسنگران از دست‏رفته و هموطنان نیک و بى‏ادعایى که خیلى ساده در راه آزادى میهن جان باختند، در کیفیت و کمیت تأثیر دخالت دارند و اثرى تجربى را تا حد «خاطره مکتوب پایدار» ارتقا مى‏دهند.
 
    در بخش فرار: «فیلیپ ژربیه» مهندسِ عضو نهضت مقاومت بدون هیچ مدرکى دستگیر مى‏شود و زندانى مى‏شود. زندانى‏هاى بازداشتگاه قاچاقچیان، مظنونان سیاسى، یهودیان و حتى عده‏اى بى‏گناه‏اند که پیش از تشکیل نهضت زندانى شده‏اند و از وجود آن بى‏خبرند. مسؤولان زندان جیره غذایى‏شان را مى‏دزدند، در نتیجه بیشتر زندانى‏ها دچار سوءتغذیه و بیمارى‏اند.
 
    یکى از زندانى‏ها، کمونیست جوانى است به‏نام «روژه لوگرل» که بیمارى ریوى دارد و در اتاق برق زندان کار مى‏کند. فیلیپ از نهضت مقاومت، زندگى مبارزان و انتشار روزنامه‏هاى مخفى صحبت مى‏کند. از نظر او آلمانى‏هاى اشغال‏گر افرادى‏اند که «از آزادى اندیشه هراس دارند. هدف واقعى‏شان چیزى جز جنگ، مرگ انسان متفکر، مرگ انسان آزاد، نیست.» (ص 37) و مارشال پتن را یک سازشکار مى‏نامد. مى‏گوید هدف نهضت اخراج آلمانى‏ها و سرنگونى مارشال پتن است. مبارزان نهضت را مردم عادى مى‏داند که عقاید متفاوتى دارند و به‏خاطر آزادى فرانسه تن به دورى از خانواده و آوارگى داده‏اند: «هیچ‏چیز به‏جز جان آزادشان، آنان را ناگزیر نمى‏کرد وارد مبارزه شوند.» (ص 45) امید به زندگى و مبارزه، روژه را وامى‏دارد که اندیشه‏هاى پنهانش را درباره فرار با فیلیپ در میان بگذارد. فیلیپ که منتظر چنین پیشنهادى است خبر مى‏دهد که با دوستانش در خارج از زندان تماس گرفته است. اما روزى که قرار است شب‏هنگام فرار کنند، روژه مى‏گوید فرار نمى‏کند زیرا دکتر زندان به او گفته که یکى از ریه‏هایش را از دست داده است و چیزى به پایان عمرش نمانده است. فیلیپ فرار مى‏کند.
 
    محور این پاره‏ساختار یا اپیزود دو امر کاملاً متضاد است: اشتیاق براى آزادى که از لحظه دستگیرى به دغدغه اصلى فیلیپ تبدیل شده بود. این موضوع حتى چند روزى روژه را به لحاظ روحى به کلى دگرگون مى‏کند، دوست دارد در کسب آزادى کشورش سهمى داشته باشد. اما وقتى مى‏فهمد چیزى به‏پایان عمرش نمانده است، نومیدى و تسلیم به سرنوشت بر وجودش غلبه مى‏کند. البته به‏رغم این نومیدى، در فرار به فلیپ کمک مى‏کند.
 
    در بخش اعدام: فیلیپ پس از فرار از زندان مأموریتى براى اعدام یک خائن مى‏گیرد. همراه با دوستانش «فلیکس» و لوییزان مرد خائن را که «دونا» نام دارد، دستگیر مى‏کنند. دونا از طریق معشوقه‏اش «فرانسواز» به فعالیت در نهضت کشانده شده است و در واقع فقط به‏خاطر عشق به او به نهضت پیوسته است. ابتدا فرانسواز و پس از مدتى دونا بازداشت مى‏شوند و نهضت پى به خیانت او مى‏برد. ماشین حامل دونا وسط راه خراب مى‏شود، درنتیجه فلیکس و فیلیپ او را پیاده به عمارتى مى‏برند که قرار است حکم در آن‌جا اجرا شود. وقتى به آن‌جا مى‏رسند «لوماسک» یکى دیگر از دوستان‏شان اطلاع مى‏دهد که ساختمان مجاور مسکونى شده است و امکان ندارد بتوانند دونا را با اسلحه بکشند. فلیکس به‏دنبال کارد به آشپزخانه مى‏رود و چون کارد پیدا نمى‏کند، به‏پیشنهاد فیلیپ تصمیم مى‏گیرند او را خفه کنند. دونا تمام مدت ساکت است و مدام صحنه‏هاى عشق‏ورزى و عشقبازى با فرانسواز را در نظر مجسم مى‏کند. فلیکس او را روى صندلى مى‏نشاند. فیلیپ بازوها و لوماسک پاهایش را مى‏گیرد و فلیکس به کمک یک دستمال او را خفه مى‏کند. هرسه از این که مجبور شده‏اند به این طریق دونا را بکشند، خیلى ناراحت مى‏شوند.
 
    کانون مرکزى این بخش، لطمه دیدن عواطف مبارزانى است که باید به‏خاطر مصالح ملى، همکار و دوست‏شان را بکشند؛ آن‏هم به‏شکلى که «دست» همه به صورت نمادین در این قتل «آلوده» شود. بار عاطفى زمان قتل چنان است که حتى خواننده نه‏چندان رقیق‏القلب به گریه مى‏افتد. اما واقعاً چه باید کرد؟ وقتى پاى مصالح شمار کثیرى از همنوعان در میان است، مى‏توان گذشت به خرج داد؟ مثلاً رستم، سهراب را نکشد و تاراس بولبا پسرش را و...؟ به‏عبارت دقیق‏تر مبارزه در راه «حق» گاهى حق را به‏مثابه علقه عاطفى نفى مى‏کند. این‏که فلاسفه، جامعه‏شناسان و روان‏شناسان مى‏گویند «جنگ و حکومت‏هاى خودکامه بیش از هر عاملى انسان‏ها را دچار تضاد درونى مى‏کند»، به‏خوبى در این اپیزود بازنمایى مى‏شود.
 
    در بخش سفر دریایى به جبل‏الطارق: فلیکس دوست دوران سربازى‏اش «فرانسوا» را مى‏بیند. او جوانى زیبا، قوى و ساده است. فلیکس او را دعوت به همکارى با نهضت مى‏کند. فرانسوا مى‏پذیرد و با تهور، تحمل و مهارت، شایستگى‏اش را در کارهایى مثل حمل بى‏سیم، پنهان کردن اسلحه، پناه دادن و نجات زندانیان فرارى و خلبان‏هاى انگلیسى نشان مى‏دهد. پس از یک مأموریت به دیدن برادرش مى‏رود که او را «لوک قدیس» مى‏نامند. لقب قدیس به‏دلیل اخلاق آرام و نیک‏خواهى از طرف دوستانش داده شده است. لوک از ورقه عبور او سؤال مى‏کند. فرانسوا خوشحال مى‏شود که برادرش کمى اطلاعات دارد و خود را در تابلوهایش غرق نکرده است. صحبت مى‏کنند و شام مى‏خورند و فرانسوا همان‏شب به پاریس برمى‏گردد.
 
    فیلیپ و فلیکس که بعد از مرگ دونا نمى‏توانند به‏راحتى به‏هم نگاه کنند، یکدیگر را ملاقات مى‏کنند. فیلیپ از فلیکس مى‏خواهد جاى امنى براى پناه دادن هشت زندانى فرارى و خلبان انگلیسى پیدا کند. فلیکس مأموریت را به فرانسوا واگذار مى‏کند. او با زن مزرعه‏دارى به‏نام «اوگوستین ویه‏لاو» صحبت مى‏کند و او با روى باز فرارى‏ها را مى‏پذیرد و ذخیره آذوقه زمستانى‏اش را طى یک هفته براى‏شان مصرف مى‏کند و در جواب تشکر مى‏گوید اگر شما نبودید معلوم نبود چه بلایى به سر ما مى‏آمد. شوهر اوگوستین چلاق است و نتوانسته در جنگ شرکت کند، لذا پناه دادن به فرارى‏ها را شرکت در جنگ مى‏داند. اوگوستین دوست دارد باز پذیراى فرارى‏هاى جدید باشد. فرانسوا تعجب نمى‏کند زیرا «مردم هربار که برحسب تصادف خدمتى به نهضت مقاومت مى‏کردند، خود را خوشبخت مى‏یافتند و مى‏خواستند باز هم به این کارها ادامه دهند» (ص 111) فرانسوا بى‏سیمى بزاى تماس با لندن در مزرعه‏شان کار مى‏گذارد و آن‌ها با این که مى‏دانند مجازات این کار اعدام است آن را مى‏پذیرند. روز آخر فیلیپ مى‏خواهد به اوگوستین پول بدهد، ولى او رد مى‏کند و حتى تقاضاى اسلحه مى‏کند. فیلیپ مأموریت جدید فرانسوا را انتقال رئیس بزرگ به یک زیردریایى انگلیسى تعیین مى‏کند. به‏منظور حفظ امنیت رئیس نباید او را همراه پناهندگان فرستاد. قرار مى‏شود فرانسوا پس از مشاهده علامت فیلیپ کنار ساحل، قایقى را براى رئیس آماده کند. شب فرانسوا پس از مشاهده علامت، فلیکس را مى‏بیند که همراه «رئیس» کنار قایق مى‏آید. رئیس بزرگ آن‏چنان با ناشى‏گرى سوار قایق مى‏شود که فرانسوا فکر مى‏کند رئیس هرگز تعلیم ندیده است. فرانسوا شروع به پارو زدن مى‏کند و وقتى به زیردریایى انگلیسى نزدیک مى‏شوند، نور چراغ دستى عرشه، قایق را روشن مى‏کند. رئیس در حال برخاستن از قایق، ناگهان فرانسوا را به اسم ژان‏کوچولو صدا مى‏زند و فرانسوا با تعجب مى‏بیند که رئیس بزرگ کسى جز برادرش لوک قدیس نیست. او را سوار بر زیردریایى مى‏کند و پس از دور شدنش به‏فکر فرو مى‏رود و به خنده مى‏افتد.
 
    مضمون اصلى این قسمت اعتقاد عامه مردم به آزاد زیستن و تن ندادن به خفت سلطه بیگانه است. در پاره‏اى موقعیت‏ها مردم عادى و بى‏ادعا همان‏قدر در این راه ثابت‏قدم هستند که روشنفکر معتقد به ایدئولوژى دفاع از یک طبقه یا یک میهن‏پرست افراطى. به‏اعتبار روانشناختى اجتماعى اگر «مردم کشور را مال خودشان بدانند، حتى اگر از حکومت‏گران هم ناراضى باشند، وظیفه خود مى‏دانند که در مقابل اشغالگر مقاومت کنند.» بى‏دلیل نبود که استالین بعد از آن همه جنایت، و ناانسان دانستن غیرحزبى‏ها، با وقوع جنگى که خودش از پایه‏گذارنش بود، آن را «جنگ میهنى» اعلام کرد، درحالى‏که پیش از آن علاقه به میهن و تاریخ آن- نه حزب و طبقه خاص - شوونیسم تلقى مى‏شد و حتى صدها نفر به همین اتهام اعدام شدند. نکته دیگر این اپیزود، این است که به اتکاء بعضى جنبه‏هاى ظاهرى مثل راحت‏طلبى یا شیک‏پوشى نمى‏توان در مورد عقاید، هدف‏هایش‏قضاوت کرد. چه بسا یک انسان ولگرد، در مبارزه براى آزادى کشورش از دیگران کمتر نباشد.
 
    از اپیزودهاى اینها خارق‏العاده‏اند و یادداشت‏هاى فیلیپ ژربیه مى‏گذریم و به بخش‏هاى شب‏زنده‏دارى در دوران هیتلر و میدان تیر مى‏پردازیم. فیلیپ و شش نفر دیگر در یک سلول‏اند. همه به مرگ محکوم شده‏اند. پسر 18 ساله‏اى مى‏گوید این، بار دوم است که باید تیرباران شود. بار اول در حال پنهان کردن مسلسل‏هاى انگلیسى دستگیر شده است. دیگران اعدام مى‏شوند اما او که فقط 15 سال دارد، به آلمان فرستاده مى‏شود. آنجا شاهد شکنجه و اعدام عده‏اى از زندانیان مى‏شود. و آلمانى‏ها براى تخریب روحیه زندانیان، اجساد را به‏وسیله آن‌ها در گورهاى دسته‏جمعى مى‏اندازند و روى‏شان آهک زنده مى‏ریزند. پیرمردى که میخانه‏چى بود، مى‏گوید اتفاقى به آنجا آمده است. سربازان آلمانى به‏دلیل ممنوعیت نوشیدن مشروب، تک‏تک نزد او مى‏روند. یک‏بار یکى از آن‌ها از در سردابه میخانه به پایین سقوط مى‏کند و مى‏میرد. میخانه‏چى براى این که مشکلى پیش نیاید او را در سردابه دفن مى‏کند و از آن به بعد به‏عمد درِ سردابه را باز مى‏گذارد و بعد از مست شدن آلمانى‏ها، آن‌ها را به درون سردابه مى‏اندازد و مى‏کشد. 19 نفر به این شکل سر به نیست مى‏کند. پس از پیدا کردن اجساد دستگیرش مى‏کنند. زندانى بعدى پسر بیست‏ساله‏اى که از بسیج ارتش آلمان فرار کرده است. زندانى چهارم مردى است که به فراریان انگلیسى و یهودى پناه داده است. زندانى پنجم یک خاخام است که مجبور به شناسایى هم‏کیشانش شده است ولى عده‏اى از آن‌ها را معرفى نکرده است و به همین دلیل محکوم شده است. زندانى ششم یک کمونیست و درعین حال کسى است که قبلاً فرار کرده است. بعد از آن‌ها نوبت فیلیپ مى‏رسد، ولى فیلیپ دوست ندارد حرف بزند. زندانیان را در حال دویدن تیرباران مى‏کنند و این کار تمرینى براى تیراندازى است. فیلیپ حاضر نیست بدود. زندانیان دیگر نیز از او پیروى مى‏کنند. محکومان را به‏سوى میدان تیر مى‏برند. افسر اس.اس  آن‌ها را پشت به مسلسل‏ها و رو به تپه قرار مى‏دهد و دستور مى‏دهد که بدوند و مى‏گوید اگر کسى به پشت تپه برسد دفعه بعد با محکومان دیگر اعدام خواهد شد. تیراندازى مسلسل‏ها شروع مى‏شود و مهى از دود پدید مى‏آید. فیلیپ که هرگز به مرگ فکر نکرده بود، از مه استفاده مى‏کند. پایش تیر خورده است، ولى با سرعت خود را به پشت تپه مى‏رساند به بالاى دیوار مى‏رود و از طنابى که از آن آویزان شده است به پشت آن مى‏پرد. ماشین لوییزان را که ماتیلد و فرانسوا نیز در آن هستند مى‏بیند و سوار مى‏شود. در ماشین فکر مى‏کند اگر نمى‏دوید نمى‏توانست خود را نجات دهد. بعد با یادآورى افسر اس.اس که با تحقیر به او نگاه کرده بود، دچار خشم مى‏شود و ناگهان مى‏گوید از زنده ماندن خود بیزار است. ماتیلد با شنیدن این حرف دست او را در دست‏هایش مى‏گیرد و...
 
    محورهاى اساسى این اپیزود، از یک‏سو پیدایش ابتکار مبارزه توسط خودِ توده مردم است، و از سوى دیگر ترس از مرگ وقتى در چند قدمى آن قرار مى‏گیریم. فیلیپ موقعى که به‏طرف میدان اعدام رانده مى‏شود، به لوک قدیس فکر مى‏کند، ولى به این نتیجه مى‏رسد که زندگى را بیش از او دوست دارد. اما محور سوم زمانى براى ما عیان مى‏شود که به خشم ناشى از تحقیر یک بیگانه پى مى‏بریم. فیلیپ از مرگ نجات پیدا کرده است، ولى از خفتى که افسر نازى در حقش روا داشته بود، به‏شدت ناراحت است، اما خشم او کمى دیرتر به اندوه مى‏گراید، زیرا یاد آن‌هایى مى‏افتد که تا چند دقیقه پیش کنارشان بود و حالا مرده‏اند. شرمنده مى‏شود ولى چه مى‏تواند بکند؟
 
    حرف آخر: اگر این کتاب را بخوانید یا فیلمى را که کارگردان صاحب‏نام فرانسوى ژان پیر ملویل از روى آن ساخته است، ببیند، بى‏گمان یاد نکاتى مى‏افتید که مردم کشور خود ما طى هشت سال مقاومت از خود نشان دادند. در این کتاب ممکن است همکار و همسایه‏تان را ببینید، زیرا ژوزف کسل به‏تقریب تمام شخصیت‏هاى اثرش را از واقعیت گرفته است، و گرچه در بعضى موارد به اغراق‏هایى رو آورده است که معمولاً در سینما به کار مى‏رود، اما از یکى از ارکان داستان‏نویسى یعنى تخیل ناب فاصله مى‏گیرد- بهتر است بگویم خیال‏پردازى مى‏کند. در خودِ واقعه‏ها هم اغراق شده است و تخیلى در آن‌ها نیست، اما اگر این تعریف را بپذیریم که »داستان یعنى کنش‏ها و تفکر و گفتار چند شخصیت دروغین حول رخدادهاى واقعى« در آن‏صورت بارِ دروغین بودن شخصیت‏هاى این داستان کم، و جنبه اغراق‏گویى‏شان زیاد مى‏شود، به‏همان شکل که خصلت واقعى بودن رخدادها بحث باورپذیرى را پیش مى‏کشد. (منظورم واقع‏نمایى نیست.) با تمام این احوال که از حوصله فضاى موجود نقد خارج است، نویسنده موفق شده است روحیه آزادگى را- که نگارنده هم مثل بسیارى از همنوعانش، آن‏را به‏قول خودمانى »فطرى« مى‏داند - به‏خوبى بَرسازد. درست به‏دلیل همین درونمایه است که مردم، اعم از پولدار و فقیر یا اندیشمند و عامى(جدا از چند استثناء) وقتى در مقابل دشمن مشترک قرار مى‏گیرند، به‏همبستگى خاصى مى‏رسند. تفاوت‏ها، اختلاف عقیده‏ها و حتى منافع شخصى به‏طور موقت به امورى جزیى و پیش‏پاافتاده تبدیل مى‏شوند. دشمن مشترک و اشغالگر که «فردیت»ها را به‏مثابه «نماینده» ملت تحقیر مى‏کند، همین «فردیت‏ها» را تبدیل به یار و یاور یکدیگر مى‏کند تا علیه اعمال غیرانسانى نیروى سرکوبگر بجنگند. موضوع دیگرى که نویسنده براى خواننده بازنمایى مى‏کند، تقابل غریزه مادرى و حس آزادى‏خواهى در ماتیلد است. او به‏راحتى از خانواده‏اش مى‏گذرد تا وقت و نیرویش را صرف مبارزه با آلمانى‏ها کند، ولى غریزه مادرى‏اش اجازه نمى‏دهد که دخترش را به‏خاطر هدف قربانى کند. امرى که براى هر مادرى کاملاً طبیعى است. در اپیزود دختر ماتیلد، ماتیلد دستگیر مى‏شود. به او مى‏گویند اگر همدستانش را معرفى نکند، دخترش را به یک نجیب‏خانه در لهستان خواهند فرستاد. فیلیپ معتقد است که ماتیلد باید دخترش را قربانى آزادى ملت کند، ولى لوک قدیس مى‏گوید «حقیقت این است که من انسان‏ها را دوست دارم، فقط همین و دلیل شرکتم در تمام ماجراهایى که داشته‏ایم، فقط ضدیت با بخش غیرانسانى موجود در نهاد برخى از ما افراد بشر است.» (ص 260) به عقیده شما- در موضع پدر یا مادر یا خواهر و برادر- ماتیلد چه کند؟
 
    ترجمه تحسین‏انگیز قاسم صنعوى، برگ جدیدى است در کارنامه درخشان سه دهه ترجمه و خدمات فرهنگى او.

لینک مستقیم
     نظر شما     

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام