
ساختار داستان «ارتش سایهها» اپیزودیک است و همه اپیزودها از دیدگاه داناى کل نامحدود روایت مىشوند. محور معنایى همه آنها نیز مبارزه مردم فرانسه علیه اشغالگران آلمانى است. شیوه کار نویسنده، که خود نیز مدعى چیزى غیر از آن نیست، «تجربهگرایى» و «حسنویسى» و رجحان وجه تاریخى- واقعى رخدادها بر وجه تخیلى روایت است. با این حال «متن» ارزشهایى دارد که گاه در حد آثار برساخته با «تخیل ناب ثانویه» برابرى مىکند. البته آسیبهاى جنگ، نوستالژى همسنگران از دسترفته و هموطنان نیک و بىادعایى که خیلى ساده در راه آزادى میهن جان باختند، در کیفیت و کمیت تأثیر دخالت دارند و اثرى تجربى را تا حد «خاطره مکتوب پایدار» ارتقا مىدهند.
در بخش فرار: «فیلیپ ژربیه» مهندسِ عضو نهضت مقاومت بدون هیچ مدرکى دستگیر مىشود و زندانى مىشود. زندانىهاى بازداشتگاه قاچاقچیان، مظنونان سیاسى، یهودیان و حتى عدهاى بىگناهاند که پیش از تشکیل نهضت زندانى شدهاند و از وجود آن بىخبرند. مسؤولان زندان جیره غذایىشان را مىدزدند، در نتیجه بیشتر زندانىها دچار سوءتغذیه و بیمارىاند.
یکى از زندانىها، کمونیست جوانى است بهنام «روژه لوگرل» که بیمارى ریوى دارد و در اتاق برق زندان کار مىکند. فیلیپ از نهضت مقاومت، زندگى مبارزان و انتشار روزنامههاى مخفى صحبت مىکند. از نظر او آلمانىهاى اشغالگر افرادىاند که «از آزادى اندیشه هراس دارند. هدف واقعىشان چیزى جز جنگ، مرگ انسان متفکر، مرگ انسان آزاد، نیست.» (ص 37) و مارشال پتن را یک سازشکار مىنامد. مىگوید هدف نهضت اخراج آلمانىها و سرنگونى مارشال پتن است. مبارزان نهضت را مردم عادى مىداند که عقاید متفاوتى دارند و بهخاطر آزادى فرانسه تن به دورى از خانواده و آوارگى دادهاند: «هیچچیز بهجز جان آزادشان، آنان را ناگزیر نمىکرد وارد مبارزه شوند.» (ص 45) امید به زندگى و مبارزه، روژه را وامىدارد که اندیشههاى پنهانش را درباره فرار با فیلیپ در میان بگذارد. فیلیپ که منتظر چنین پیشنهادى است خبر مىدهد که با دوستانش در خارج از زندان تماس گرفته است. اما روزى که قرار است شبهنگام فرار کنند، روژه مىگوید فرار نمىکند زیرا دکتر زندان به او گفته که یکى از ریههایش را از دست داده است و چیزى به پایان عمرش نمانده است. فیلیپ فرار مىکند.
محور این پارهساختار یا اپیزود دو امر کاملاً متضاد است: اشتیاق براى آزادى که از لحظه دستگیرى به دغدغه اصلى فیلیپ تبدیل شده بود. این موضوع حتى چند روزى روژه را به لحاظ روحى به کلى دگرگون مىکند، دوست دارد در کسب آزادى کشورش سهمى داشته باشد. اما وقتى مىفهمد چیزى بهپایان عمرش نمانده است، نومیدى و تسلیم به سرنوشت بر وجودش غلبه مىکند. البته بهرغم این نومیدى، در فرار به فلیپ کمک مىکند.
در بخش اعدام: فیلیپ پس از فرار از زندان مأموریتى براى اعدام یک خائن مىگیرد. همراه با دوستانش «فلیکس» و لوییزان مرد خائن را که «دونا» نام دارد، دستگیر مىکنند. دونا از طریق معشوقهاش «فرانسواز» به فعالیت در نهضت کشانده شده است و در واقع فقط بهخاطر عشق به او به نهضت پیوسته است. ابتدا فرانسواز و پس از مدتى دونا بازداشت مىشوند و نهضت پى به خیانت او مىبرد. ماشین حامل دونا وسط راه خراب مىشود، درنتیجه فلیکس و فیلیپ او را پیاده به عمارتى مىبرند که قرار است حکم در آنجا اجرا شود. وقتى به آنجا مىرسند «لوماسک» یکى دیگر از دوستانشان اطلاع مىدهد که ساختمان مجاور مسکونى شده است و امکان ندارد بتوانند دونا را با اسلحه بکشند. فلیکس بهدنبال کارد به آشپزخانه مىرود و چون کارد پیدا نمىکند، بهپیشنهاد فیلیپ تصمیم مىگیرند او را خفه کنند. دونا تمام مدت ساکت است و مدام صحنههاى عشقورزى و عشقبازى با فرانسواز را در نظر مجسم مىکند. فلیکس او را روى صندلى مىنشاند. فیلیپ بازوها و لوماسک پاهایش را مىگیرد و فلیکس به کمک یک دستمال او را خفه مىکند. هرسه از این که مجبور شدهاند به این طریق دونا را بکشند، خیلى ناراحت مىشوند.
کانون مرکزى این بخش، لطمه دیدن عواطف مبارزانى است که باید بهخاطر مصالح ملى، همکار و دوستشان را بکشند؛ آنهم بهشکلى که «دست» همه به صورت نمادین در این قتل «آلوده» شود. بار عاطفى زمان قتل چنان است که حتى خواننده نهچندان رقیقالقلب به گریه مىافتد. اما واقعاً چه باید کرد؟ وقتى پاى مصالح شمار کثیرى از همنوعان در میان است، مىتوان گذشت به خرج داد؟ مثلاً رستم، سهراب را نکشد و تاراس بولبا پسرش را و...؟ بهعبارت دقیقتر مبارزه در راه «حق» گاهى حق را بهمثابه علقه عاطفى نفى مىکند. اینکه فلاسفه، جامعهشناسان و روانشناسان مىگویند «جنگ و حکومتهاى خودکامه بیش از هر عاملى انسانها را دچار تضاد درونى مىکند»، بهخوبى در این اپیزود بازنمایى مىشود.
در بخش سفر دریایى به جبلالطارق: فلیکس دوست دوران سربازىاش «فرانسوا» را مىبیند. او جوانى زیبا، قوى و ساده است. فلیکس او را دعوت به همکارى با نهضت مىکند. فرانسوا مىپذیرد و با تهور، تحمل و مهارت، شایستگىاش را در کارهایى مثل حمل بىسیم، پنهان کردن اسلحه، پناه دادن و نجات زندانیان فرارى و خلبانهاى انگلیسى نشان مىدهد. پس از یک مأموریت به دیدن برادرش مىرود که او را «لوک قدیس» مىنامند. لقب قدیس بهدلیل اخلاق آرام و نیکخواهى از طرف دوستانش داده شده است. لوک از ورقه عبور او سؤال مىکند. فرانسوا خوشحال مىشود که برادرش کمى اطلاعات دارد و خود را در تابلوهایش غرق نکرده است. صحبت مىکنند و شام مىخورند و فرانسوا همانشب به پاریس برمىگردد.
فیلیپ و فلیکس که بعد از مرگ دونا نمىتوانند بهراحتى بههم نگاه کنند، یکدیگر را ملاقات مىکنند. فیلیپ از فلیکس مىخواهد جاى امنى براى پناه دادن هشت زندانى فرارى و خلبان انگلیسى پیدا کند. فلیکس مأموریت را به فرانسوا واگذار مىکند. او با زن مزرعهدارى بهنام «اوگوستین ویهلاو» صحبت مىکند و او با روى باز فرارىها را مىپذیرد و ذخیره آذوقه زمستانىاش را طى یک هفته براىشان مصرف مىکند و در جواب تشکر مىگوید اگر شما نبودید معلوم نبود چه بلایى به سر ما مىآمد. شوهر اوگوستین چلاق است و نتوانسته در جنگ شرکت کند، لذا پناه دادن به فرارىها را شرکت در جنگ مىداند. اوگوستین دوست دارد باز پذیراى فرارىهاى جدید باشد. فرانسوا تعجب نمىکند زیرا «مردم هربار که برحسب تصادف خدمتى به نهضت مقاومت مىکردند، خود را خوشبخت مىیافتند و مىخواستند باز هم به این کارها ادامه دهند» (ص 111) فرانسوا بىسیمى بزاى تماس با لندن در مزرعهشان کار مىگذارد و آنها با این که مىدانند مجازات این کار اعدام است آن را مىپذیرند. روز آخر فیلیپ مىخواهد به اوگوستین پول بدهد، ولى او رد مىکند و حتى تقاضاى اسلحه مىکند. فیلیپ مأموریت جدید فرانسوا را انتقال رئیس بزرگ به یک زیردریایى انگلیسى تعیین مىکند. بهمنظور حفظ امنیت رئیس نباید او را همراه پناهندگان فرستاد. قرار مىشود فرانسوا پس از مشاهده علامت فیلیپ کنار ساحل، قایقى را براى رئیس آماده کند. شب فرانسوا پس از مشاهده علامت، فلیکس را مىبیند که همراه «رئیس» کنار قایق مىآید. رئیس بزرگ آنچنان با ناشىگرى سوار قایق مىشود که فرانسوا فکر مىکند رئیس هرگز تعلیم ندیده است. فرانسوا شروع به پارو زدن مىکند و وقتى به زیردریایى انگلیسى نزدیک مىشوند، نور چراغ دستى عرشه، قایق را روشن مىکند. رئیس در حال برخاستن از قایق، ناگهان فرانسوا را به اسم ژانکوچولو صدا مىزند و فرانسوا با تعجب مىبیند که رئیس بزرگ کسى جز برادرش لوک قدیس نیست. او را سوار بر زیردریایى مىکند و پس از دور شدنش بهفکر فرو مىرود و به خنده مىافتد.
مضمون اصلى این قسمت اعتقاد عامه مردم به آزاد زیستن و تن ندادن به خفت سلطه بیگانه است. در پارهاى موقعیتها مردم عادى و بىادعا همانقدر در این راه ثابتقدم هستند که روشنفکر معتقد به ایدئولوژى دفاع از یک طبقه یا یک میهنپرست افراطى. بهاعتبار روانشناختى اجتماعى اگر «مردم کشور را مال خودشان بدانند، حتى اگر از حکومتگران هم ناراضى باشند، وظیفه خود مىدانند که در مقابل اشغالگر مقاومت کنند.» بىدلیل نبود که استالین بعد از آن همه جنایت، و ناانسان دانستن غیرحزبىها، با وقوع جنگى که خودش از پایهگذارنش بود، آن را «جنگ میهنى» اعلام کرد، درحالىکه پیش از آن علاقه به میهن و تاریخ آن- نه حزب و طبقه خاص - شوونیسم تلقى مىشد و حتى صدها نفر به همین اتهام اعدام شدند. نکته دیگر این اپیزود، این است که به اتکاء بعضى جنبههاى ظاهرى مثل راحتطلبى یا شیکپوشى نمىتوان در مورد عقاید، هدفهایشقضاوت کرد. چه بسا یک انسان ولگرد، در مبارزه براى آزادى کشورش از دیگران کمتر نباشد.
از اپیزودهاى اینها خارقالعادهاند و یادداشتهاى فیلیپ ژربیه مىگذریم و به بخشهاى شبزندهدارى در دوران هیتلر و میدان تیر مىپردازیم. فیلیپ و شش نفر دیگر در یک سلولاند. همه به مرگ محکوم شدهاند. پسر 18 سالهاى مىگوید این، بار دوم است که باید تیرباران شود. بار اول در حال پنهان کردن مسلسلهاى انگلیسى دستگیر شده است. دیگران اعدام مىشوند اما او که فقط 15 سال دارد، به آلمان فرستاده مىشود. آنجا شاهد شکنجه و اعدام عدهاى از زندانیان مىشود. و آلمانىها براى تخریب روحیه زندانیان، اجساد را بهوسیله آنها در گورهاى دستهجمعى مىاندازند و روىشان آهک زنده مىریزند. پیرمردى که میخانهچى بود، مىگوید اتفاقى به آنجا آمده است. سربازان آلمانى بهدلیل ممنوعیت نوشیدن مشروب، تکتک نزد او مىروند. یکبار یکى از آنها از در سردابه میخانه به پایین سقوط مىکند و مىمیرد. میخانهچى براى این که مشکلى پیش نیاید او را در سردابه دفن مىکند و از آن به بعد بهعمد درِ سردابه را باز مىگذارد و بعد از مست شدن آلمانىها، آنها را به درون سردابه مىاندازد و مىکشد. 19 نفر به این شکل سر به نیست مىکند. پس از پیدا کردن اجساد دستگیرش مىکنند. زندانى بعدى پسر بیستسالهاى که از بسیج ارتش آلمان فرار کرده است. زندانى چهارم مردى است که به فراریان انگلیسى و یهودى پناه داده است. زندانى پنجم یک خاخام است که مجبور به شناسایى همکیشانش شده است ولى عدهاى از آنها را معرفى نکرده است و به همین دلیل محکوم شده است. زندانى ششم یک کمونیست و درعین حال کسى است که قبلاً فرار کرده است. بعد از آنها نوبت فیلیپ مىرسد، ولى فیلیپ دوست ندارد حرف بزند. زندانیان را در حال دویدن تیرباران مىکنند و این کار تمرینى براى تیراندازى است. فیلیپ حاضر نیست بدود. زندانیان دیگر نیز از او پیروى مىکنند. محکومان را بهسوى میدان تیر مىبرند. افسر اس.اس آنها را پشت به مسلسلها و رو به تپه قرار مىدهد و دستور مىدهد که بدوند و مىگوید اگر کسى به پشت تپه برسد دفعه بعد با محکومان دیگر اعدام خواهد شد. تیراندازى مسلسلها شروع مىشود و مهى از دود پدید مىآید. فیلیپ که هرگز به مرگ فکر نکرده بود، از مه استفاده مىکند. پایش تیر خورده است، ولى با سرعت خود را به پشت تپه مىرساند به بالاى دیوار مىرود و از طنابى که از آن آویزان شده است به پشت آن مىپرد. ماشین لوییزان را که ماتیلد و فرانسوا نیز در آن هستند مىبیند و سوار مىشود. در ماشین فکر مىکند اگر نمىدوید نمىتوانست خود را نجات دهد. بعد با یادآورى افسر اس.اس که با تحقیر به او نگاه کرده بود، دچار خشم مىشود و ناگهان مىگوید از زنده ماندن خود بیزار است. ماتیلد با شنیدن این حرف دست او را در دستهایش مىگیرد و...
محورهاى اساسى این اپیزود، از یکسو پیدایش ابتکار مبارزه توسط خودِ توده مردم است، و از سوى دیگر ترس از مرگ وقتى در چند قدمى آن قرار مىگیریم. فیلیپ موقعى که بهطرف میدان اعدام رانده مىشود، به لوک قدیس فکر مىکند، ولى به این نتیجه مىرسد که زندگى را بیش از او دوست دارد. اما محور سوم زمانى براى ما عیان مىشود که به خشم ناشى از تحقیر یک بیگانه پى مىبریم. فیلیپ از مرگ نجات پیدا کرده است، ولى از خفتى که افسر نازى در حقش روا داشته بود، بهشدت ناراحت است، اما خشم او کمى دیرتر به اندوه مىگراید، زیرا یاد آنهایى مىافتد که تا چند دقیقه پیش کنارشان بود و حالا مردهاند. شرمنده مىشود ولى چه مىتواند بکند؟
حرف آخر: اگر این کتاب را بخوانید یا فیلمى را که کارگردان صاحبنام فرانسوى ژان پیر ملویل از روى آن ساخته است، ببیند، بىگمان یاد نکاتى مىافتید که مردم کشور خود ما طى هشت سال مقاومت از خود نشان دادند. در این کتاب ممکن است همکار و همسایهتان را ببینید، زیرا ژوزف کسل بهتقریب تمام شخصیتهاى اثرش را از واقعیت گرفته است، و گرچه در بعضى موارد به اغراقهایى رو آورده است که معمولاً در سینما به کار مىرود، اما از یکى از ارکان داستاننویسى یعنى تخیل ناب فاصله مىگیرد- بهتر است بگویم خیالپردازى مىکند. در خودِ واقعهها هم اغراق شده است و تخیلى در آنها نیست، اما اگر این تعریف را بپذیریم که »داستان یعنى کنشها و تفکر و گفتار چند شخصیت دروغین حول رخدادهاى واقعى« در آنصورت بارِ دروغین بودن شخصیتهاى این داستان کم، و جنبه اغراقگویىشان زیاد مىشود، بههمان شکل که خصلت واقعى بودن رخدادها بحث باورپذیرى را پیش مىکشد. (منظورم واقعنمایى نیست.) با تمام این احوال که از حوصله فضاى موجود نقد خارج است، نویسنده موفق شده است روحیه آزادگى را- که نگارنده هم مثل بسیارى از همنوعانش، آنرا بهقول خودمانى »فطرى« مىداند - بهخوبى بَرسازد. درست بهدلیل همین درونمایه است که مردم، اعم از پولدار و فقیر یا اندیشمند و عامى(جدا از چند استثناء) وقتى در مقابل دشمن مشترک قرار مىگیرند، بههمبستگى خاصى مىرسند. تفاوتها، اختلاف عقیدهها و حتى منافع شخصى بهطور موقت به امورى جزیى و پیشپاافتاده تبدیل مىشوند. دشمن مشترک و اشغالگر که «فردیت»ها را بهمثابه «نماینده» ملت تحقیر مىکند، همین «فردیتها» را تبدیل به یار و یاور یکدیگر مىکند تا علیه اعمال غیرانسانى نیروى سرکوبگر بجنگند. موضوع دیگرى که نویسنده براى خواننده بازنمایى مىکند، تقابل غریزه مادرى و حس آزادىخواهى در ماتیلد است. او بهراحتى از خانوادهاش مىگذرد تا وقت و نیرویش را صرف مبارزه با آلمانىها کند، ولى غریزه مادرىاش اجازه نمىدهد که دخترش را بهخاطر هدف قربانى کند. امرى که براى هر مادرى کاملاً طبیعى است. در اپیزود دختر ماتیلد، ماتیلد دستگیر مىشود. به او مىگویند اگر همدستانش را معرفى نکند، دخترش را به یک نجیبخانه در لهستان خواهند فرستاد. فیلیپ معتقد است که ماتیلد باید دخترش را قربانى آزادى ملت کند، ولى لوک قدیس مىگوید «حقیقت این است که من انسانها را دوست دارم، فقط همین و دلیل شرکتم در تمام ماجراهایى که داشتهایم، فقط ضدیت با بخش غیرانسانى موجود در نهاد برخى از ما افراد بشر است.» (ص 260) به عقیده شما- در موضع پدر یا مادر یا خواهر و برادر- ماتیلد چه کند؟
ترجمه تحسینانگیز قاسم صنعوى، برگ جدیدى است در کارنامه درخشان سه دهه ترجمه و خدمات فرهنگى او.