نخستینبار، پنج هفته پیش در کوریدا بود که یک گاو نر سیاه به نام میورا به کوینیتوی کوچک حمله برد و او را مغلوب کرد.
یکشنبه بعد و بعدی هم همینطور بود. من در همه مسابقات گاوها شرکت میکنم. من پایین در ردیف اول نشسته بودم تا عکس بگیرم. صندلی کنارم را او از پیش رزرو کرده بود. او مردی بود کوتاهقد با کلاهی گرد و کوچک و جامه سیاه روحانیون انگلیسی، رنگپریده، بدون ریش و با عینکی قابطلایی روی بینیاش. یک خصوصیت دیگر هم داشت؛ اینکه چشمانش فاقد مژه بود. توجه من بیدرنگ به او جلب شد. زمانی که نخستین گاو، با شاخهایش به اسب پیر و فرسوده حمله کرد و پیکادور عظیمالجثه به سختی به زمین افتاد یا زمانی که اسب پیر و فرسوده به زور و زحمت از زمین بلند شد، با بدن پارهپاره راه افتاد و پاهایش داخل امعاء و احشاء خونینی شد که از مدتی پیش از بدنش آویزان بود و روی ماسهها کشیده میشد؛ در تمامی این موارد در کنار خود صدای آه سبکی را میشنیدم، آهی از سر رضایت.
سراسر بعد از ظهر را کنار هم نشسته بودیم، بدون اینکه کلامی بر زبان بیاوریم. بازی زیبای گاوباز چندان برایش جالب نبود. اما وقتی اسپادا نیزه خود را در پشت گاو فرو کرد و نیزه بالای شاخهای پر قدرت گاو مانند صلیبی برافراشته شد، او با دستش دیواره جلوی میدان نمایش را گرفت و روی آن خم شد. موضوع اصلی برای او گاروچا بود. هنگامی که خون درخشان به پهنای یک بازو و از سینه اسب پیر بیرون جهید، یا زمانی که دستیار گاوباز با خنجری کوتاه ضربه خلاص را بر پیشانی حیوانهای زخمی در حال مرگ وارد میآورد، زمانی که گاو نر خشمگین، لاشه اسب را درون میدان از هم میدرید و با شاخهایش درون بدن او را میکاوید، این مرد دستهایش را به هم میمالید.
یک بار از او پرسیدم: "ظاهرا شما یک یاز دوستداران پر و پا قرص مبارزه گاوها هستید. یکی از مشتریان دائمی گاوبازی، اینطور نیست؟"
سرش را به نشانه موافقت تکان داد، اما کلمهای بر زبان نیاورد. نمیخواست کسی مزاحم تماشا کردنش بشود.
گرانادا (غرناطه)[1] چندان بزرگ نیست. به این ترتیب، بهزودی از نام آن مرد مطلع شدم. او یکی از روحانیون این مستعمره کوچک انگلستان بود. همشهریهایش همیشه او را "پاپ" مینامیدند. در ظاهر آدمی نبود که سرش شلوغ باشد و کسی با او رفت و آمد نداشت.
یک روز چهارشنبه به دیدن جنگ خروسها رفتم. محل برگزاری این جنگ، آمفی تئاتر کوچک و دایرهشکلی بود با نیمکتهایی در سطوح پله پله، در وسط میدانِ مسابقه و درست زیر نوری که از بالا میتابید. بوی اراذل و اوباش میآمد. صدای فریاد بلند بود و عدهای استفراغ میکردند. رفتن به چنین جایی عزم و ارادهای قوی میخواست. دو خروس را به میانه میدان آوردند. آنها شبیه مرغ بودند، زیرا تاج و پرهای دمشان را چیده بودند. آنها را از درون قفسها در میآوردند و وزن میکردند. خروسها بدون اینکه به چیزی فکر کنند، به جان هم میافتادند. پرهای آنها در اطراف پخش میشد. آنها مرتب روی هم میپریدند و با نوکهایشان بدون اینکه صدایی از آنها درآید، گوشت تن هم را میدریدند. فقط توده حیوانی مردم اطراف میدان بود که هیاهو میکرد، جیغ میکشید، شرط میبست و سر و صدا میکرد. "آخ، زرده چشم سفیده رو درآورد. از زمین برشدار و بخورش. "سرها و گردنهای خروسها که از مدتی پیش سوراخسوراخ شده بود، مانند مارهای قرمزی روی بدنهایشان تکانتکان میخورد. آنها یک لحظه از هم غافل نمیشدند، پرهای آنها کمکم به رنگ ارغوانی در میآمد. دیگر به سختی میشد شکل و شمایل آنها را تشخیص داد. این دو پرنده مانند دو لخته خون به همدیگر درمیآویختند. اکنون خروس زرد هر دو چشم خود را از دست داده است و کورکورانه فضای اطرافش را نوک میزند و هر ثانیه هم نوک تیز آن دیگری در بدنش فرو میرود. سرانجام به زمین میافتد، بدون اینکه مقاومتی کند و بدون فریادی از درد، به دشمنش اجازه میدهد، کارش را تمام کند. جریان آنقدرها هم سریع به پایان نمیرسد. پنج شش دقیقهی دیگر، خروس سفید نیز بر اثر صدها ضربه نوکخوردگی رو به مرگ میشود.
بعد، همه مثل من در اطراف میدان مینشینند و به ضربات ضعیف فاتح میخندند، او را صدا میکنند و هر نوک زدن جدیدی را میشمارند. شرط بندیها بالا میگیرد.
سرانجام سی دقیقه زمان مقرر میگذرد و جنگ خاتمه مییابد. مردکی بلند میشود، او صاحب خروس فاتح است و در حالی که لبخند تمسخرآمیزی بر لب دارد، با باطومش حیوان رقیب را تا حد مرگ میزند. این امتیازی برای اوست. خروسها را برمیدارند، زیر تلمبه آب میشویند و زخمها را میشمارند. شرط بندیها بالا میگیرد.
در این هنگامی دستی روی شانهام قرار میگیرد.
پاپ میپرسد: "چطورید؟" چشمان آبچکان و بیمژهاش زیر شیشههای پهن عینک به رضایت لبخند میزنند. ادامه میدهد: "خوشتون اومد، مگه نه؟"
برای یک لحظه نفهمیدم که آیا جدی میگوید یا شوخی میکند. پرسش او به نظرم چنان توهینآمیز آمد که بدون اینکه پاسخی بدهم، به او خیره ماندم.
اما او سکوت من را بد تعبیر کرد. متقاعد شده بود که سکوتم از سر رضایت است. آرام و کاملا آهسته گفتم: "بله، واقعا هم که لذتبخش است!!"
به همدیگر فشرده میشدیم، خروسهای جدیدی را به میدان میآوردند.
آن شب نزد کنسول انگلستان به صرف چای دعوت شده بودم. سر وقت رسیدم و نخستین میهمان بودم. به او و مادر سالخوردهاش سلام کردم. کنسول گفت: "خوشحالم که کمی زودتر رسیدید. میخواستم چند کلمه با شما صحبت کنم."
لبخندزنان گفتم: "کاملا در خدمتتان حاضرم."
کنسول برایم یک صندلی گردان جلو کشید و سپس با جدیت عجیب و غریبی گفت: "من نمیخواهم برای شما دستورالعمل صادر کنم، آقای عزیز. اما اگر بخواهید باز هم در اینجا بمانید و در ملاءعام و نه فقط در مستمره انگلستان، رفت و آمد داشته باشید، مایلم توصیه دوستانهای به شما بکنم."
هیجان زده بودم که ببینم چه میخواهد بگوید. پرسیدم: "توصیهتان چیست؟"
در ادامه سخنش گفت: "شما را بارها با کشیشمان دیدهاند..."
سخنش را قطع کردم و گفتم: "ببخشید، من او را بسیار کم میشناسم. او امروز بعد از ظهر برای اولین بار چند کلمه با من رد و بدل کرد."
کنسول گفت: "چه بهتر! میخواهم بهتان توصیه کنم، از رفت و آمد با او دست کم در ملاءعام، تا آنجا که برایتان امکان دارد، خوددداری فرمایید."
گفتم: "از شما متشکرم آقای کنسول. آیا بیادبی خواهد بود، اگر دلیل آن را بپرسم؟"
او پاسخ داد: "بیهیچ تردیدی یک توضیح به شما بدهکار هستم، هرچند که نمیدانم آیا این توضیح شما را قانع خواهد کرد یا خیر. پاپ... میدانید او را به این نام صدا میزنند؟"
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.
ادامه داد: "بسیار خب، حضور پاپ در جامعه از مدتی پیش ممنوع اعلام شده است. او مرتب به دیدن جنگ گاوها میرود _ پیش از این هم همینطور بود _ او حتی یکی از جنگهای خروسها را هم از دست نمیدهد، خلاصه اینکه او هواهای نفسانی دارد که وجود او را عملا در کنار اروپاییان ناممکن میسازد."
گفتم: "اما آقای کنسول، اگر به این دلیل تا این اندازه متهم میشود، پس برای چه اجازه میدهید، بر سر این منصب که بیشک مقدس نیز هست، باقی بماند؟"
خانم مسن گفت: "دست آخر او یک روحانی است."
کنسول تأیید کرد: "و علاوه بر آن، از بیست سال پیش که در این قریه بوده، حتی کوچکترین دلیلی برای شکایت از خود فراهم نکرده است و دست آخر اینکه روحانیون در جامعه کوچک ما در تمام سطح قاره، پایینترین حقوق را دریافت میکنند. ما هم به همین سادگی، دلیلی برای برکناری او پیدا نکردهایم."
رویم را به سمت مادر کنسول برگرداندم و در حالی که میکوشیدم لبخند کمابیش کینه جویانهام را پنهان کنم، گفتم: "و آن وقت شما از موعظههای او احساس رضایت هم میکنید؟"
خانم سالخورده قامتش را روی مبل صاف کرد و با لحنی کاملا قاطعانه گفت: "من هرگز به او اجازه نخواهم داد، حتی یک کلمه در کلیسا صحبت کند. او هر یکشنبه متنی از کتاب مواعظ دین هارلی را میخواند."
پاسخ او ذهنم را کمی مغشوش کرده بود. سکوت کردم.
کنسول بار دیگر سخنانش را آغاز کرد: "از اینها گذشته بیعدالتی خواهد بود اگر از یکی از خصلتهای خوب پاپ حرفی نزنیم. او ثروت نهچندان شایان توجهی دارد که بهره آن را منحصرا صرف مقاصد نیکوکارانه میکند و این در حالیست که خود او، صرفنظر از هوا و هوسهای ناخوشایندش، بینهایت متواضعانه و حتی محتاطانه زندگی میکند."
مادرش سخن او را قطع کرد و گفت: "چه عمل خیری! او از چه کسی حمایت میکند؟ قوم و خویشهای تورئادورها و خانوادهی آنها یا شاید قربانیان یک مراسم سالسا[2]؟"
کنسول گفت: "منظور مادر مراسم سس گوجه فرنگی است."
تکرارکردم: "مراسم سس گوجه فرنگی؟ پاپ از قربانیان مراسم سس گوجه فرنگی حمایت میکند؟"
کنسول خنده کوتاهی کرد. سپس با جدیت هر چه تمامتر گفت: "هیچ وقت تعریف چنین مراسمی را نشنیدهاید؟ موضوع یک سنت بسیار کهنه و ترسناک در اندونزی است که با وجود همهی مجازاتهایی که کلیسا و قضات اعمال کردهاند، متأسفانه هنوز پابرجاست. شواهدی در دست است که نشان میدهد، از زمانی که من کنسول هستم، این مراسم دوبار در گرانادا برپا شده است. جزئیات دقیقتری از این ماجراها در دست نیست زیرا دستاندکاران این قضیه، با وجود هشدارهایی که در زندانهای اسپانیا همراه با ضربات شلاق متداول است، حاضرند زبانشان را ببرند، اما کلمهای به زبان نیاورند. اگر به این راز هراسناک علاقهمندید، از پاپ بخواهید برایتان در مورد آن تعریف کند؛ زیرا هرچند نمیتوان ثابت کرد، اما او یکی از طرفداران این عمل انزجارآمیز و هراسناک شمرده میشود و همین، دلیل اصلی برای آن است که همه از سر راه او کنار میروند."
چند میهمان وارد شدند و گفتگوی ما نیم