نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
چراغ
کامران محمدی
داستان فارسی
لعنت بر «کریستف کلفت»!
چیستا یثربی
داستان فارسی
سنگری بر پشت
حمیدرضا شکارسری
داستان فارسی
تابوتی برای من
نورا موسوی‌نیا
داستان فارسی
سنجاقک
علیرضا محمودی ایرانمهر
داستان فارسی


  
منبر
محمد حسین سرانجام  ۱۳۸۶/۰۴/۲۱
داستان کوتاه

دست‌های امام جماعت که پایین می‌‌آید پسر، تکبیرة‌الاحرام را می‌گوید و نیم‌نگاهی به منبر می‌اندازد، پنج سال بیشتر ندارد، بعد از گفتن «سبحان‌الله»، آرام عقب می‌رود، کنار منبر می‌ایستد و «الله اکبر» می‌گوید. مردم به سجده می‌روند از نگاه‌های سنگین و مراقب بزرگترها خلاص می‌شود. دست به کنار منبر می‌گیرد و همین طور که به امام چشم دوخته است،‌ خود را روی پله اول بالا می‌کشد. امام سر از سجده بر‌می‌دارد، پسر دوبار تکبیر می‌گوید و مردم باز به سجده می‌روند. این بار دور از نگاه مردم، روی خود را بر‌می‌گرداند یک دست را روی پله می‌گذارد و دست دیگر را به نرده منبر می‌گیرد، از پله دوم هم بالا می‌رود. به امام نگاه می‌کند. امام و تعدادی از مامومین برخاسته‌اند و بقیه منتظر تکبیر پسر در سجده‌اند. سریع تکبیر می‌گوید، گوش‌هایش کمی سرخ می‌شود. به جمعیت نگاه می‌کند.پیرمردی که پشت سر امام است و یکی‌دو نفر دیگر زیر چشمی نگاهش می‌کنند. امام دست‌ها را بالا می‌برد، پسر می‌گوید: «کذال الله لبی قنوت». بدون این‌که خود بفهمد، قنوتش را داد زده است. منتظر می‌ماند تا برای رکوع، سرها پایین بیفتد. به بالای منبر نگاه می کند و باز به مردم. می‌ترسد مردم سر از رکوع بر دارند و وقتی دارد بالا می‌رود او را ببینند.
«سمع‌الله لمن حمده، الله اکبر»؛ با هر سجده یک پله‌ی دیگر بالا می‌رود و «الله اکبر» می‌گوید. می‌رسد به بالای منبر. از خوشحالی می‌خواهد بالا و پائین بپرد و جیغ بزند. چند باز به چپ و راست می‌چرخد و از بالا به جمعیت نگاه می‌کند، احساس بزرگتری را دارد که از بالا بچه‌ها را نگاه می‌کند دردل می‌خندد، چشم‌‌ها را یک لحظه می‌بندد و باز می‌کند. مردم هنوز پایین و کوچک‌اند.
امام سر از سجده بر می‌دارد، پسر داد می‌زند «بحول‌الله» و خود را خالی می‌کند، اما امام نمی‌ایستد، می‌نشیند و تشهد می‌خواند، تعدادی از مردم نیم‌خیز می‌شوند، مرد میانسالی از صف اول، روی پایش می‌زند و بلند می‌گوید: «الله اکبر» چند تا از جوان‌ترها چشم می‌‌گردانند سمت پسر مکبر. پسر سرخ می‌شود، گوشهایش گُر می‌گیرد، نمی‌داند چه کار باید بکند. دست می‌گیرد به نرده کنار منبر و آرام دو پله می‌آید پایین.
آمام بلندد می‌شود و می‌ایستد، پسر این بار خیلی آرام‌تر از قبل می‌گوید: «بحول الله» و به بالای منبر نگاه می‌کند.


لینک مستقیم
     نظر شما     
mohsen_botemar ۱۹ فروردین ۱۳۸۷
سلام جالب بود موفق باشید
هیجی ۲۹ تیر ۱۳۸۷
عالی بوداماعنوانش جذاب نیست کاش اسمش راعوض کنید
ali ۰۶ مرداد ۱۳۸۷
سلام هرجی داستان دستهای خاکی عجیب غریب بودمنبرعالی بودالبته منم بانظرقبلی موافقم ادم اسم منبرروکه میبینه دلش نمیخوادکلیک کنه یه جوریه ادم بیشتراحساس روضه بهش دست میده تاداستان ولی درکل عالی بود


     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام