نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
سه ساعت بین دو پرواز
ترجمه: بابک تبرّایی
داستانی از اف. اسکات فیتزجرالد
رئیس جمهور
ترجمه: شیوا مقانلو
داستانی از دونالد بارتلمی
فیلم
ترجمه: شهریار وقفی‌پور
داستانی از دونالد بارتلمی
مورچه‌ی محتضر
ترجمه اثمار موسوی‌نیا
افسانه‌هایی از ایتالو ازووو
وطن‌دوستی یعنی نفرت از وطن‌های دیگر
برگردان علی عبداللهی
پنج داستان کوتاه از برتولت برشت


  
‌تشییع‌ تابوت‌
فلیکس‌ تیمرمانس‌؛ ترجمه‌ی رضا نجفی  ۱۳۸۶/۰۹/۰۷
داستان کوتاه فلاماندری

فلیکس تیمرمانزپترلرم‌ در زمستان‌ نذر کرده‌ بود، اگر دخترش‌ روشن‌ از تب‌ مخملک‌ شفا پیدا کند، پای‌ پیاده‌ برای‌ زیارت‌ به‌ شرپن‌ هویفل‌ برود، تا در برابر تمثال‌ شفابخش‌ مریم‌ مقدس، گوشواره‌های‌ طلایی‌ همسر مرحومش‌ را همراه‌ ده‌ فرانک‌ پول‌ نقد تقدیم‌ کند. پترلرم‌ در آن‌ هنگام‌ در بورگوت‌ اقامت‌ داشت‌ اما اکنون‌ ساکن‌ سانکت‌- آندره‌آس‌- فیرتل‌ بود.
کودک‌ بهبود یافت‌ و خیلی‌ زود توانست‌ دوباره‌ در خیابان،‌ در جمع‌ بچه‌ها و در شهر پرهیاهوی‌شان‌ بازی‌ کند. پتر کاملاً‌ باورش‌ شده‌ بود که‌ تنها به‌ خاطر نذری‌ که‌ کرده، دخترش‌ سلامتی‌ خود را بازیافته‌ است.
ماه‌ می، ماه‌ مریم‌ مقدس‌ با روزهای‌ بلند و آسمان‌ آبی‌اش‌ از راه‌ رسید و زائران‌ راهی‌ شرپن‌ هویفل‌ و دیگر اماکن‌ مقدسی‌ شدند که‌ در آن‌جا تصویری‌ مشهور از مریم‌ مقدس‌ برای‌ استغاثه‌ و عبادت‌ وجود داشت. اما پترلرم‌ نذرش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود.
او تمام‌ روز را فقط‌ با واکس‌ زدن‌ کفش‌ در دکه‌ کوچکش‌ می‌گذراند. پشت‌ دکه‌اش، جلوی‌ پنجره‌ گشوده‌ آن، گل‌های‌ سرخ‌ پلارگونی‌ و فوکیسن‌های‌ ارغوانی‌ قرار داشت.
او باید سخت‌ کار می‌کرد تا بتواند چهار بچه‌اش‌ را تربیت‌ کند. برای‌ ازدواج‌ مجدد هم‌ هیچ‌ حال‌ و حوصله‌ای‌ نداشت. همسرش‌ دو سال‌ پیاپی‌ بیمار بود، و دیگر از این‌ وضع‌ جانش‌ به‌ لب‌ رسیده‌ بود، تا سرانجام‌ زحمت‌ زنش‌ از گردنش‌ باز شد.
پتر گه‌گاه‌ نفسی‌ تازه‌ می‌کرد تا کبوترهای‌ نامه‌برش‌ را تماشا کند و به‌ گل‌های‌ لب‌ پنجره‌اش‌ برسد. یکشنبه‌ها و دوشنبه‌ها از صبح‌ تا شب‌ در میکده‌ها و حتی‌ جلو آستانه‌ خانه‌اش‌ به‌ ورق‌بازی‌ می‌پرداخت. در قمار کسی‌ را توان‌ برابری‌ با او نبود. از دیگر ویژگی‌های‌ او این‌ بود که‌ بچه‌هایش‌ را به‌ حدی‌ دوست‌ داشت‌ که‌ نمی‌گذاشت‌ به‌ آنان‌ بد بگذرد، به‌ همین‌ علت‌ به‌ ندرت‌ اتفاق‌ می‌افتاد که‌ خودش‌ بتواند یک‌ وعده‌ غذای‌ درست‌ و حسابی‌ بخورد، اما در مناسبت‌های‌ خاصی‌ چون‌ روز سانکت‌ گریس‌ پنس‌ از کسی‌ عقب‌ نمی‌ماند و خوراک‌ خرگوش‌ را با دو کیلو سیب‌زمینی، چنان‌ می‌خورد که‌ گویی‌ اصلاً‌ چیزی‌ در کار نبوده‌ است.
اما پترلرم‌ نذرش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود. تا این‌که‌ یک‌ روز دوشنبه‌ دختر کوچولویش‌ رقص‌کنان‌ با یک‌ پرچم‌ کوچک‌ کاغذی‌ کلیسای‌ شرپن‌ هویفل، پیش‌ او آمد. پتر حسابی‌ جا خورده‌ بود.
پرسید: «این‌ را از کجا آورده‌ای؟»
«جلوی‌ دسته‌ موزیک‌ کلیسا، توی‌ راه‌ به‌ این‌ طرف‌ می‌دویدم‌ که‌ یک‌ آقای‌ کشیشی‌ این‌ را به‌ من‌ داد.»
پتر ناگاه‌ به‌ یاد نذرش‌ افتاد. تنها یک‌ یک‌شنبه‌ دیگر در ماه‌ می‌ باقی‌ مانده‌ بود تا او بتواند با یکی‌ از دسته‌های‌ مذهبی‌ به‌ شرپن‌ هویفل‌ برود. گرچه‌ او بعداً‌ نیز می‌توانست‌ در ماه‌ ژوئن‌ به‌ تنهایی‌ به‌ این‌ سفر برود، اما در هر حال‌ هیچ‌ چیز بدتر از تنهایی‌ نیست. ده‌ ساعت‌ پیاده‌روی‌ از آنت‌ ورپن‌ آن‌ هم‌ بدون‌ صحبت‌ و وراجی! ده‌ ساعت‌ تمام‌ دم‌ فرو بستن! نه، این‌ فقط‌ به‌ درد یک‌ سفر زیارتی‌ سوت‌ و کور می‌خورد. کاش‌ می‌شد تا سال‌ دیگر این‌ سفر را عقب‌ بیندازد. اما اگر آن‌وقت‌ روشن‌ باز هم‌ در طول‌ زمستان‌ بیمار بشود چه؟ پتر چندان‌ خرافاتی‌ نبود. مگر آن‌که‌ این‌ خرافات‌ به‌ مرگ‌ یا بیماری‌ مربوط‌ می‌شد. سؤ‌ال‌ این‌ بود که‌ آیا هنوز هم‌ فقط‌ روزهای‌ یکشنبه‌ دسته‌ مذهبی‌ به‌ سفر زیارتی‌ می‌رود؟ اگر نه، او ناچار بود تنهایی‌ به‌ این‌ سفر برود.
همان‌ روز عصر او پیش‌ ماریشن‌ مومبل‌ رفت، زنک‌ پیری‌ که‌ در مورد اجابت‌ دعا صحبت‌ می‌کرد، او تمامی‌ روز را در کلیسا می‌نشست‌ و درباره‌ مراسم‌ مس، دعاهای‌ "نون" و"اتاو"، روزهای‌ مقدس‌ و سفرهای‌ زیارتی‌ اطلاعات‌ دقیقی‌ داشت.
در ازای‌ سکه‌ای‌ نیم‌ گروشی، از این‌ زن‌ خبر گرفت‌ که‌ یک‌شنبه‌ آینده‌ دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ از آنت‌ ورپن‌ به‌ سوی‌ شرپن‌ هویفل‌ حرکت‌ خواهد کرد و این‌ آخرین‌ سفر در آن‌ ماه‌ و در آن‌ سال‌ خواهد بود. پتر فقط‌ باید سر ساعت‌ سه‌ صبح‌ کنار کلیسای‌ سانکت‌ آندره‌ آس‌ حاضر باشد و بدون‌ هیچ‌ تشریفاتی‌ به‌ زائران‌ ملحق‌ شود.
روز یکشنبه‌ همان‌ طور که‌ زن‌ به‌ او گفته‌ بود عمل‌ کرد، بدون‌ آن‌که‌ بداند یا بپرسید و یا حتی‌ در این‌ مورد فکر کند که‌ مفهوم‌ دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ چیست؟
ساعت‌ چهار صبح‌ هنوز خیابان‌ها خالی‌ و خلوت‌ و خانه‌ها نیز همانند صورتک‌های‌ سنگی، ساکت‌ و خاموش‌ به‌ نظر می‌رسید. تا این‌که‌ حرکت‌ دسته‌ تشییع‌ شروع‌ شد. پیشاپیش، خادم‌ کلیسا با صلیب‌ در حرکت‌ بود، دو پسربچه‌ از گروه‌ کُر کلیسا، شمع‌ به‌ دست، او را همراهی‌ می‌کردند. سپس‌ گروه‌ موزیک‌ پیدایش‌ شد و در پی‌ آن‌ دو مرد طبل‌زن‌ که‌ هم‌زمان‌ با هم‌ طبل‌ می‌نواختند؛ مردانی‌ که‌ فردای‌ آن‌ روز باید در یک‌ مراسم‌ رقص، موسیقی‌ اجرا می‌کردند. آنان‌ آهنگی‌ ملایم‌ و آرام‌ می‌نواختند که‌ خادم‌ کلیسا ساخته‌ بود و سرود آن‌ نیز از سوی‌ صدها زائر خوانده‌ می‌شد:
«به‌ سوی‌ لورد بر فراز کوهها
ظاهر شد در یک‌ غار
آکنده‌ از حشمت‌ و تلألؤ‌
مادر مسیح‌
درود، درود، درود
بر مریم‌ مقدس‌ درود!»

طرح از سید محسن امامیان


پتر به‌ میان‌ دو زن، درست‌ پشت‌ سردسته‌ موزیک‌ رفت‌ و با دستپاچگی‌ سرود را زمزمه‌ کرد. هرکس‌ با خود سبد یا سطلی‌ کوچک‌ همراه‌ داشت‌ که‌ آن‌ را از اغذیه‌ و نوشیدنی‌ پر کرده‌ بود. پس‌ از آواز نیز دعای‌ «ای‌ مریم‌ مقدس" قرائت‌ شد که‌ جمعیت‌ آن‌ را پس‌ از کشیش‌ تکرار می‌کردند.
وقتی‌ آن‌ها‌ شهر را از طریق‌ دروازه‌ برشمشه‌ ترک‌ کردند، آن‌ سوی‌ دروازه‌ بر فراز شفق، دشت‌ پرطراوت‌ در زیر نور نارنجی‌ رنگ‌ خورشید غرق‌ شده‌ بود، طوری‌ که‌ می‌بایست‌ دست‌ها را سایبان‌ دیدگان‌ کرد. حال‌ آنان‌ در سایه‌ دو ردیف‌ از درختان‌ مرتفع‌ حرکت‌ می‌کردند.
پرتو بازیگوش‌ خورشید از لابه‌لای‌ پرده‌ برگ‌های‌ درختان‌ می‌تابید، روی‌ سرها و پیکرها می‌لغزید و می‌رقصید و دیدگان‌ را مدهوش‌ می‌ساخت.
بین‌ دو دعای‌ «ای‌ مریم‌ مقدس»، زنی‌ که‌ سمت‌ راست‌ پتر حرکت‌ می‌کرد با آهی‌ عمیق‌ گفت: «چقدر دلم‌ می‌خواهد بدانم‌ این‌ بار دیگر چه‌ کسی‌ خواهد مرد؟»
پتر با تعجب‌ پرسید: «یعنی‌ چه، مگر قرار است‌ کسی‌ بمیرد؟!»
«خب‌ دیگر در این‌ سفرها هر بار حتماً‌ یک‌ نفر می‌میرد!»
پتر نفسش‌ پس‌ رفت‌ و چشم‌هایش‌ از ترس‌ گشاد شد، چرا که‌ هیچ‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ با مرگ‌ سر و کاری‌ داشته‌ باشد. گفت: «از حرف‌های‌تان‌ سر در نمی‌آورم؟»
«عجب! پس‌ شما خبر ندارید که‌ این‌ دسته، دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ است؟ برگردید پشت‌ سرتان‌ را نگاه‌ کنید، آن‌ وقت‌ می‌توانید تابوت‌ را ببینید که‌ دو نفر حملش‌ می‌کنند.»
پتر به‌ پشت‌ چرخید و همان‌طوری‌ که‌ روی‌ نوک‌ پا راه‌ می‌رفت‌ توانست‌ موجی‌ از صدها کله‌ را ببیند. در این‌ بین جلوی‌ یک‌ درشکه‌ زردرنگ‌ پست، تابوت‌ سفیدی‌ را دید که‌ بر فراز جماعت‌ سیاه‌پوش‌ روان‌ بود. پتر در حالی‌ که‌ گلویش‌ از ترس‌ خشک‌ شده‌ بود پرسید: «حالا این‌ دیگر برای‌ چیست؟»
زن‌ گفت: «خب‌ پس‌ جریان‌ را خیلی‌ خلاصه‌ برای‌تان‌ تعریف‌ می‌کنم.»
اما به‌رغم‌ چنین‌ گفته‌ای‌ با آب‌ و تاب‌ تمام‌ حکایت‌ کرد که‌ چگونه‌ از سال‌ها پیش‌ تاکنون‌ هر بار در این‌ سفر یک‌ نفر می‌مرده تا آن‌که‌ سرانجام‌ از آن‌ وقت‌ به‌ بعد کم‌‌کم‌ فهمیدند که‌ چنین‌ مرگ‌هایی‌ اجتناب‌ناپذیر است‌ و کاری‌ هم‌ نمی‌توان‌ کرد، به‌ همین‌ علت‌ از چند سال‌ پیش‌ به‌ این‌ سو تابوتی‌ نیز ملازم‌ راه‌ شد، تا مرده‌ را راحت‌تر به‌ خانه‌اش‌ باز گردانند.
لرزه‌ کاملاً‌ بر پتر مستولی‌ شد، پرسید: «پس‌ شما دیگر چرا با این‌ دسته‌ همراهی‌ می‌کنید؟ دیگران‌ چرا با این‌ دسته‌ می‌آیند؟»
زن‌ گفت: «به‌ خاطر ثواب‌ بزرگی‌ که‌ دارد، ثواب‌ بودن‌ در چنین‌ دسته‌ای‌ به‌ مراتب‌ بیشتر است‌ تا شرکت‌ در دسته‌ای‌ معمولی، به‌ویژه‌ اگر پهلوی‌ کسی‌ باشی‌ که‌ باید بمیرد، حال‌ خواه‌ آن‌ کس‌ من‌ یا شما یا هر کس‌ دیگر باشد. شرکت‌ در یک‌ دسته‌ تشییع‌ معمولی‌ چنین‌ لطفی‌ ندارد.»
پتر با خودش‌ فکر کرد، «بله‌ در این‌ بین‌ باید هم‌ همچو چیزی‌ اجر بیشتری‌ داشته‌ باشد!»
اما در این‌ مورد چیزی‌ نگفت. برای‌ این‌که‌ به‌ اعصابش‌ آرامش‌ بخشد مقداری‌ توتون‌ تازه‌ را جوید و در مورد این‌ تشییع‌ تابوت‌ با مرگ‌های‌ وحشتناکش‌ فکر کرد. اندیشید: «اگر من‌ این‌ مطلب‌ را می‌دانستم‌ با دسته‌ دیگری‌ سفر می‌کردم، چرا که‌ این‌جا مرگ‌ به‌ همان‌ سادگی‌ ممکن‌ است‌ برای‌ من‌ اتفاق‌ افتد که‌ برای‌ هر کس‌ دیگر.»
آخر سر به‌ خود گفت: «پس‌ بهتر است‌ اصلاً‌ به‌ تنهایی‌ بروم. من‌ که‌ دیگر عهد نکرده‌ بودم‌ مرا وسط‌ چهار تخته‌ به‌ خانه‌ برگردانند. من‌ نذر کرده‌ بودم‌ که‌ با پای‌ پیاده‌ به‌ این‌ سفر زیارتی‌ بروم.»
او تأکید خاصی‌ روی‌ کلمه‌ "با پای‌ پیاده" کرد و اضافه‌ کرد: «با پای‌ پیاده‌ هم‌ برخواهم‌ گشت. به‌ این‌ ترتیب‌ نذر خود را نیز نگاه‌ داشته‌ام. همه‌اش‌ را با پای‌ پیاده‌ رفته‌ام!»
وقتی‌ به‌ شهر لیر رسیدند، رو به‌ زن‌ همراهش‌ کرد و گفت: «من‌ می‌روم‌ دو تا کلوچه‌ بخرم، زود برمی‌گردم»، اما او فقط‌ جلو پنجره‌ یک‌ نانوایی‌ ایستاد تا همه‌ زائران‌ از پیش‌ او عبور کردند. گذاشت‌ تا دسته‌ تشییع‌ به‌ آرامی‌ راهش‌ را ادامه‌ دهد و زمانی‌ که‌ آنان‌ بر فراز پلی‌ مرتفع‌ از دیده‌ پنهان‌ شدند، با خود گفت: «نیم‌ ساعت‌ دیگر صبر خواهم‌ کرد، وگرنه‌ باز هم‌ به‌ آن‌ها خواهم‌ رسید.»
او می‌خواست‌ فاصله‌ طویلی‌ بین‌ خود و دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ ایجاد کند؛ طوری‌ که‌ به‌ نیروهای‌ غیبی‌ آشکارا نشان‌ دهد که‌ تعلقی‌ به‌ آن‌ دسته‌ ندارد، مبادا آنان‌ به‌ اشتباه‌ او را در تابوت‌ کنند. پتر مصمم‌ گفت: «من‌ اصلا و ابداً‌ با دسته‌ تشییع‌ تابوت‌ هیچ‌ کاری‌ ندارم!» آن‌گاه‌ برای‌ این‌که‌ در این‌ نیم‌‌ساعت‌ خسته‌ نشود، وارد میهمان‌خانه‌ به‌ سوی‌ منزلگه‌ شاد شد که‌ در آن‌جا ورق‌بازی‌ می‌کردند.
بی‌درنگ‌ در حالی‌ که‌ لیوان‌ شرابی‌ در دست‌ داشت، کنارشان‌ ایستاد و به‌ تماشا پرداخت. او سفر زیارتی‌ خود را نیز از یاد برد. به‌ جمع‌ قماربازان‌ پیوست‌ و به‌ هر دسته‌‌ توصیه‌هایی‌ کرد، طوری‌ که‌ همه‌ فهمیدند که‌ این‌ دیگر باید بازیکن‌ قهاری‌ باشد. وقتی‌ آن‌ کس‌ که‌ بیشتر از همه‌ باخته‌ بود از جایش‌ بلند شد او جایش‌ را گرفت‌ و آن‌گاه‌ دوباره‌ ورق‌بازی‌ ادامه‌ یافت. پتر با حالتی‌ جدی، موقر و متفکر بازی‌ را شروع‌ کرد، تا پایان‌ بازی، حیرت‌ و شگفتی‌ همه‌ آشکار شد، تماشاچیان‌ و بازی‌کنان‌ به‌ خاطر مسابقه‌ چنان‌ فریاد کشیدند که‌ تمامی‌ میهمان‌خانه‌ مانند ظرفی‌ شیشه‌ای‌ به‌ صد