نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
سه ساعت بین دو پرواز
ترجمه: بابک تبرّایی
داستانی از اف. اسکات فیتزجرالد
رئیس جمهور
ترجمه: شیوا مقانلو
داستانی از دونالد بارتلمی
فیلم
ترجمه: شهریار وقفی‌پور
داستانی از دونالد بارتلمی
مورچه‌ی محتضر
ترجمه اثمار موسوی‌نیا
افسانه‌هایی از ایتالو ازووو
وطن‌دوستی یعنی نفرت از وطن‌های دیگر
برگردان علی عبداللهی
پنج داستان کوتاه از برتولت برشت


  
اهتزاز پرچم
کارولین استیل اگوستا؛ ترجمه‌ی هادی متین  ۱۳۸۶/۰۶/۰۶
داستان کوتاه

«سرت را بالا بگیر». این اولین چیزی بود که در گارد پرچم روی آن تأکید داشتند. چانه‌ات را بالا بگیر، پشتت را راست کن و آن پرچم را با همه‌ی ارزشش بالا ببر. اگر این کار را درست انجام داده باشی، میله‌ی پرچم پشت دستانت رها می‌شود، مثل این‌که قسمتی از تو می‌شود و اگر این‌گونه نشد‌، بازهم سرت را بالا نگه می‌داری.
وقتی در گوشه‌ای از خیابان بوفرت دور هم جمع شده بودیم‌، او را دیدم. تا نیمه‌ی رژه تنها کاری که انجام می‌دادم این بود که سرم را افقی بالا نگه دارم. بابا، با موهای یک‌دست بلوند، همان فک چارگوش و مثل همیشه ایستاده، یک دستش را در جیب عقب کرده بود و با دست دیگر شیشه نوشیدنی را گرفته بود. تنها کار دستان من حفظ آن پرچم بود، تا جایی که نوک انگشتانم به وزوز کردن افتد. چپ، بیرون، چرخش به راست، بالا، نگه داشتن و چرخاندن.
او جلوی فروشگاه لوازم عروسی بود و درست هنگامی که از برابرش می‌گذشتم، پرچم گره ‌خورد، نظر به راست و ما به هم خیره شدیم، صورت به صورت. نمی‌توانم بگویم صد در صد مرا شناخت، اما فنجانش در میانه‌ی رسیدن به لب‌هایش متوقف ‌ماند.
مثل آن‌که تونلی بین او و من نگاه‌ها‌مان را به یکدیگر دوخته باشد،‌ همه‌ی چیزهای دیگر نامشخص به نظر می‌رسیدند و حالا از آن جا رفته بود، هنگامی ‌که گروه پرچم‌ها را به شکلی که خداوند، ایالات متحده آمریکا را تقدیس کند و برکت دهد، به اهتزاز در می‌آورند، پشت سر جمعیت ناپدید شد.
جلو من، امیلی سیگمون در حال چرخش پرچم به دور خود آن را انداخت. از روی آن گذشتم و مارش را حفظ کردم، مطمئن شدم که پاهایم بر پارچه‌ی درخشان قرمز فرود نیامده باشد. نایستادم تا پرچم افتاده را بردارم چون‌ گروه مارش در حال ادامه دادن بود. به سمت بالا و جلو، به اهتزاز در آوردن، به عقب کج کردن و چرخیدن، دایره از جلو، تغییر دست‌ها، دایره از عقب، صدای شلاقی، چپ، راست، بابا، بابا.
خدای بزرگ، هوا گرم و داغ بود. مثل رژه‌ی سنتی سربازان در صد سال پیش به نظر می‌رسید، باید کسی فکرش را می‌کرده که آگوست ماه خوبی برای مارش نظامی نیست. بیست ثانیه زیر سایه درخت‌های بلوط روبه‌روی کتابخانه ایستادیم، مادر را با بریان و بچه دیدم. فکر کردم چه می‌شود اگر بفهمند پدر این‌جاست. دست‌ها به طرف بالا تکان می‌خوردند، دو، سه، چهار.
رژه در کنار پارکینگ بانک تمام ‌شد. آن جا پر بود ازماشین‌های کروکی با پوسترها و تابلوها. «‌شهردار، هری ندهم»، «‌رز مکی، ثبت اسناد»، «‌میستی برونت، معشوقه‌ی همه‌ی آمریکایی‌ها.‌» باشگاه کوهنوردی 4h بی‌موقع بسته‌های یونجه را روی کامیون برداشت می‌گذاشت و کسی هم آن‌ها را روی هم قرار می‌داد. کمی علف روی دستم ریخت.
باید از آن‌جا می‌رفتم. همه‌ی افراد دور و برم در حال صحبت کردن بودند اما همه‌ی صدایی که من می‌شنیدم خروخرنفس‌زدن‌ها و تپش‌های قلبم بود. امیلی سیگمون گریه می‌کرد و همه‌ی دخترها دلداری اش می دادند، می‌توانست برای هر کسی اتفاق بیفتد. اما ذهن من در 5 بلوک عقب‌تر در خیابان بوفورت بود. پرچمم را برداشتم، در وانت گروه گذاشتم و دویدم برای یافتن پدر. سه سال از آخرین باری که دیده بودمش گذشته بود.
ازدحام جمعیت هنوز زیاد بود، به طرف پارکینگ بزرگ حرکت کردم، عرض دادگاه را طی ‌کردم و از کوچه‌ی پشت خیابان بوفورت ‌گذشتم. به فروشگاه لوازم متعلق به عروسی ‌که رسیدم، همه جا را نگاه کردم اما رفته بود. نمی‌توانستم باور کنم، انگار اصلاً آن‌جا نبوده است. بعد از این‌که عرق و گرد و خاک را از چشمانم پاک ‌کردم بالاتر از مغازه‌ی رادیاتورهلی دیدمش، داد زدم بابا، فایده‌ای نداشت، باباهای زیادی توی جمعیت وجود داشتند، پس با یک اسم دیگر صدایش ‌کردم، «یسی لی یربروق».
برگشت. رسیدم به جایی که ایستاده بود، دستش را بالای چشمانش گذاشت تا سایه بیفتد و ببیند چه کسی صدایش کرده؟ لبخندی تحویلم داد، یک خنده‌ی بزرگ، یکی از بهترین‌ها. «هی، نگاش کن» وقتی کنارش رسیدم خیلی آهسته گفت: «چقدر بزرگ شدی!»
گفتم «سلام» خیلی ناگهانی خجالت کشیدم و بابا ناشیانه با آرنج و شانه‌های پهنش مرا بغل کرد، ته‌ریش زبرش گردنم را می‌سوزاند و می‌توانستم بوی عرق و کمی ‌بوی تند ویسکی که با لیموناد مخلوط شده است را احساس کنم. دوباره گفتم «سلام».
فقط نگاه می‌کرد. چشمانش همان‌طور آبی بود. صورت سبزه‌ای که از وسط استخوان‌های گونه و بینی کش آمده بود، ابروهایش تقریباً به سفیدی می‌زدند و خورشید بر موهای بلوندش می‌تابید.
پسر طلایی. خط‌های کوچکی در گوشه‌ی چشمانش شروع به نمایان شدن کرد. گفت: «وقتی پرچم رو تکون می‌دادی دیدمت، کارت عالی بود.» دست‌هایش را در جیب شلوار جینش کرد و به جمعیت نگاهی انداخت. «ها، این شهر هیچ وقت عوض نمی‌شه. مطمئن باش خاطره‌های زیادی رو دوباره از نو تازه می‌کنه».
گفتم: «من گواهینامه‌ی رانندگی دارم.» «بیشتر از سه ماه با مامان رانندگی کردم تا تونستم گواهینامه بگیرم.» هیچ جیبی در یونیفرم سبز رنگ و کوتاهم وجود نداشت. هیچ جایی نبود تا دست‌هایم را در آن فرو کنم. «فردا شب اولین بازی‌مان با برونکرهیله، می‌خوای بیای؟»
«راست می‌گی؟ قبلاً رانندگی کردی؟» دو نفر از مردمی که در حال قدم زدن بودند به بابا سلام کردند و او نیز برگشت و به آن‌ها سلام کرد. «مادرت این‌جاست؟»
«یه جایی همین دور و برا. تو... می‌دونی که اون دوباره ازدواج کرده؟»
به خورشید، بالای سرش چپ چپ نگاه کرد و بعد خندید، سرش را تکان داد «بریان، از بین همه‌ی مردها، کثافت.»
پدر شون گارلیتز و همین‌طور دو نفر دیگر از مرد‌هایی که از قبل بابا را می‌شناختند، برای صحبت کردن با او پیش ما آمدند. همه‌ی آن‌ها از دیدن بابا خوشحال بودند و مدام از او می‌پرسیدند چرا بیشتر این‌طرف‌ها سر نمی‌زند. بابا درباره ی شهر ویلمینگتون حرف می‌زد و از تورهای ماهی‌گیری که در آن‌ها شرکت می‌کرد، و من فقط آن‌جا ایستاده بودم، احساس می‌کردم همه‌ی آن‌ها قد بلندند و بوی عرق می‌دهند، تا این‌که مامان را دیدم که در طول پیاده‌رو راه می‌رفت. بریان کالسکه‌ی بچه را هل می‌داد و قطره‌های عرق را از روی گوشش پاک می‌کرد، صورتش آفتاب سوخته بود.
مامان لبخند می‌زد، نگاه غیر مستقیم، اما خیره‌اش به سمتم پرتاب می‌شد، مرا بغل می‌کرد «خیلی خوب کارت رو انجام دادی جی ال. همه‌ی دختر‌ها خیلی عالی بودند، واقعاً به تو افتخار می‌کنم.» موهایش را به عقب و پشت گوشش انداخت، بازو‌هایش را گرفت و به طرف بابا چرخید «بسیار خوب، یسی لی‌. حالت چطوره؟»  
خیره به مامان نگاه می‌کرد، مثل این‌که آن تونل یک‌طرفه‌ی نگاه را تصاحب کرده‌ است. بعد بابا چمباتمه ‌زد و شروع کرد به حرف ‌زدن با بچه «خیلی خوب، تو کی هستی؟ باید کینزی باشی. شنیدم تو مثل یه هفت‌تیر هستی.» انگشتانش را در دستان بچه گذاشت و با چشمی نیمه‌باز به بالا و مامان نگاه ‌کرد. «سلام الیزابت. از دیدنت خوشحالم.» بریان پا به پا شد و بابا نگاهی به او انداخت و سری تکان داد «بریان!»
«یسی لی!» آن‌ها فقط به هم خیره شدند و من تقریباً می‌توانستم صدای غریدن و سم کوبیدن را برای دست و پنجه نرم کردن بشنوم. «چی باعث شد به شهر برگردی؟»
«اوه، فقط می‌خواستم دوری بزنم.» بابا دوباره ایستاد و به من نگاه کرد. «به جی لی سری بزنم. این‌جا.» از مامان پرسید «با تو مشکلی نداره؟»، خنده‌ی نصفه کاره‌ای کرد و گفت «این دخترمه.»
مامان پرسید «‌چه قدر می‌مونی؟ شاید تو و جی لی دوست داشته باشین یه کمی رو با هم بگذرونین.»
بابا گفت «‌درسته‌» دوباره با بریان چشم تو چشم شد.
طرح از سید محسن امامیانخاله جودی و من چرخاندن کیبر (1) را در حیاط پشتی تمرین می‌کردیم، جایی که می‌توانستیم حرکات خود را در درهای شیشه‌ای ببینیم. خاله گفت: «‌باید خیلی سریع و محکم اون رو بگیری و بچرخونی.» نشانم می‌داد که چه طور این کار را انجام می‌دهد. میله‌ی پرچم به هوا می‌رود،‌ کاملاً می‌چرخد و در آخر درست در دستانش می‌افتد. با لبخند بزرگی به طرف من می‌چرخد و می‌گوید «این را هم یاد گرفتی.»
بعد من امتحان می‌کنم اما به طرف پیاده‌رو کج می‌شوم و زمین می‌خورم. «‌دوباره برش دار. آرنجت را به طرف داخل بگیر و خیلی به جلو خم نشو. سرت رو بالا بگیر.»
دفعه‌ی بعد، توانستم حملش کنم ولی با کلی اشکال، و خاله می‌خندید. می‌گفت: «‌خیلی سریع کار یاد می‌گیری، عزیزم.‌» لبخند که می‌زد چانه‌اش چال می‌افتاد و چشمانش می‌درخشید. وقتی من امتحان می‌کردم، بیشتر به نظر می‌رسید که شکلک در می‌آورم، مثل این‌که باد معده‌ام را پشتم حبس کنم‌. خاله جودی آهی می‌کشید و می‌گفت: «‌بیا دوباره کیبر رو بچرخون.»
مامان از آشپزخانه بیرون آمد و روی میز پیک‌نیک نشست. «‌بابات زنگ زد، می‌خواد فردا ببیندت.» به طرف خانه رفتم، مامان گفت: «بابات قبلاً زنگ زده.»
چوب پرچم را انداختم روی زمین و پرسیدم «چرا زودتر صدام نکردی‌؟»
«چون چیز‌هایی بود که من و بابات باید در موردشون صحبت می‌کردیم.»‌ دنبال جایی برای نشستن زیر سایه بود. با صورت رنگ پریده‌ای که داشت، هرگز نمی‌توانست آفتاب بگیرد. خاله جودی موزیک وسط بازی را گذاشت و تمرین را ادامه دادیم. خاله همه‌ی حرکات را بلد است و یکی یکی با من تمرین می‌کند. خودمان را در آینه می‌بینیم. حتی بدون وجود پرچم برای موج دادن، او ده برابر از من بهتر است. بانمک‌تر، با انرژی‌تر و با فیگوری بسیار بهتر‌. در گذشته ملکه‌ی هم کامینگ و کاپیتان گارد پرچم بوده و هنوز هم نشان‌های آن موقع را دارد.
مامان گفت: «‌مثل این‌که در یک پرش زمانی هستیم‌»، صدایش از دور دست به نظر می‌آمد. «‌بین یسی لی و تو، جودی، احساس می‌کنم باید برگردم به دوران دبیرستان، عینک و فلوت بزنم.»
خاله جودی پوزخندی زد «‌پس بهتره برگردی تکالیفت رو انجام بدی.‌» کیبر را بالای دستانش چرخاند و دوری زد و پرچم یک‌راست در دستانش فرود آمد. «‌خوب، دوباره شروع کن.» چشمکی به من زد و به طرف در رفت.
مامان نوار را عقب برگرداند. همین‌طور که با دکمه‌ی ضبط ور می‌رفت گفت‌: «درباره‌ی فردا...»
«‌نگران نباش. قبلاً لباس‌هام رو آماده کردم، کمربندم رو اتو زدم‌، کفش‌هام رو تمیز کردم، می‌خواهیم اول روز همدیگر رو ببنیم، موهام رو فرانسوی می‌بافم و... .»
«‌نه،‌ منظور من، بودن تو با پدرته.» نگاهی به من انداخت، یه جورایی نگران و عصبی بود. درست مثل زمانی که می‌خواست خبر ازدواجش با بریان را به من بدهد. «‌من نمی‌خوام تو خیلی امیدوار بشی.»
متوجه شدم که چاک کوچکی در پرچمم -جایی که درزش زده بود بیرون- وجود دارد. باید قبل از شروع نمایش می‌دادم برای تعمیر، نمی‌خواستم هیچ عیبی وجود داشته باشد. در حالی که با پرچم ور می‌رفتم، گفتم «‌احتمالاً ما فقط یه گوشه‌ای می‌شینیم‌. منظورم اینه که انتظار هیچ چیز بزرگی رو ندارم. مثل این‌که مثلاً اون تصمیم بگیره برگرده بیاد این‌جا یا هر چیز دیگه، ولی می‌دونی، می‌تونست این اتفاق بیفته.»
به چشم‌هایم خیره شد. می‌توانستم حدس بزنم در حال فکر کردن به چه چیزی است. خدایا! مردم باعث چه تغییراتی می‌شوند. فقط به این خاطر که مامان نمی‌توانست بابا را مجبور کند که بماند... اما هیچ‌کدام از ما چیزی نمی‌گفت. مامان ضبط را روشن کرد و من دوباره مشغول تمرین شدم. هوا خیلی تاریک بود و نمی‌توانستم حرکاتم را در آینه ببینم، به خانه برگشتم، مامان دستش را روی شانه‌هایم گذاشت.
گفت: «‌اون آدم بدی نیست»، خودم را از جلوش کشیدم کنار تا چشمان خیره شده‌اش به خودم را نبینم. «‌فقط این‌که موندن پیش اون، کاری نیست که یسی لی از عهده‌اش بر بیاد. و گاهی اوقات باید بذاری آدما همون‌جوری که می‌خوان باشن نه اون جوری که تو می‌خوای.»    
شب، وقتی همه خواب بودند، پایین رفتم و سال‌نامه‌ی دوران دبیرستان مامان رو از توی قفسه پیدا کردم. صفحه‌‌ها را تند تند ورق می‌زدم، صفحه‌های زیادی را دیدم، خاله جودی در زمین بازی هم کامینگ، مامان که یونیفرم گروه را پوشیده بود و سایه‌ای روی صورتش افتاده بود، تعجب کردم، مثل این‌که آن همیشه این حالت را دوست داشته است. در تاریکی، به بدترین آدم‌ها فکر می‌کنم. چند صفه بعد عکس بابا را می‌بینم. پسر طلایی. کاپیتان حرف می‌زند و او در حال خندیدن است با لباس ورزشی سبز و طلایی فوتبال، خورشید نور ضعیفی بر روی کلاه فوتبالش که روی زانویش قرار داده انداخته است. یسی لی یاربروق، بازیکن خط حمله، کاپیتان تیم، کلاس 81‌. مقام قهرمانی، تا الان تنها تیم شهرمان که به این مقام دست پیدا کرده است و او کسی است که آن