نسخه چاپی ارسال به دوستان
     نوشته‌های پیشین     
نسخه‌ی مدرن شیخ صنعان و دختر ترسا
حسین مهرعلی
نقد کتاب مجموعه داستان «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست»، نوشته‌ی محمد آصف سلطان ‌زاده
تصویر رنگین دوران از دست رفته
حسین ورجانی
نقد مجموعه داستان «کافه پری دریایی»؛ نوشته‌ی میترا الیاتی
به عنوان یک غذای خوب و سالم
حسین سرانجام
نگاهی به مجموعه‌ داستان «رونوشت بدون اصل»، نوشته‌ی زنده‌یاد نادر ابراهیمی
جنازه‌ی شما را به چه کسی باید تحویل داد؟
زهرا طراوتی
یادداشتی بر رمان «زندگی، جنگ و دیگر هیچ»؛ نوشته اوریانا فالاچی، برنده‌ی جایزه نکارلا 1970
کشور آخرین‌ها یا استعاره‌ای از احتضار دیونیزوس
نورا موسوی‌نیا
تحلیل رمان «کشور آخرین‌ها» اثر پل استر


  
روایت همه‌ی زندگی
فتح‏الله بی‏نیاز  ۱۳۸۶/۰۵/۰۹
نگاهى به رمان «روزى از روزهاى زندگى» نوشته مانلیو آرگه‏تا ترجمه‌ی پرى منصورى

    مقدمه: از سال 1932 که شورش دهقانى السالوادور با مرگ بیست هزار روستایى رقم خورد، مجموعه عواملى پدید آمد که نظامیان و زمین‌داران بزرگ در اتحادى آشکار به ستمگرانه‏ترین عملیات سرکوب فیزیکى و روحى - روانى متوسل شوند تا هر گونه صداى حق‏طلبانه‏اى را در نطفه خفه کنند. عمق و ابعاد رنج توده مردم، همچون مردمان ستم‏دیده پاراگوئه در دوره ژنرال آلفردو استروسنر فراتر از آن بود که نویسندگان و هنرمندان السالوادورى، شور و هنر هنرمندانه خود را در چهاردیوارى «بى‏معنایى» به انجماد بکشانند. از این ‌رو طى هفتاد سال گذشته، کمتر اهل قلمى در السالوادور مى‏توان سراغ گرفت که شعار «هنر براى هنر» را در دستور کار خود قرار داده باشد. شعار آن‌ها این است که «هنر از مردم بر مى‏خیزد و باید در چرخشى پویا و دیالکتیکى نهایتاً به مردم عرضه شود.»
    به‏همین دلیل فقر، ستم، بى‏سوادى، آوارگى و بیکارى در این کشور تقریباً هفت میلیونى، غیرسیاسى‏ترین داستان‏ها و اشعار را در لایه دوم و سوم به سوى «سیاسى‏گرى» سوق داد.
    از جمع شاعران، نمایش‌نامه‏نویسان و داستان‏نویس‏هاى این سرزمین مى‏توان از کلودیا لارس، لیلیان خمینز، خوزه روبرتو سزا، روکه دالتون (که در عملیاتى انقلابى کشته شد)، اوتورنه کار، ایتالو لوپز والاسیوس، روبرتو آرمیخو و بالاخره سالوادور سالازار آروئه (معروف به سالاروئه) نام برد که در نوشتن داستان کوتاه مدرنیستى، اعجوبه‏اى است. کافى است دو داستان کوتاه «ما رذلیم» و «جادو شده» او را در مجموعه داستان کوتاه «رو به آسمان در شب» بخوانیم تا بدانیم چرا به او عنوان اعجوبه مى‏دهند. بالاخره باید از همین مانلیو آرگه‏تا (متولد 1925) نام برد که از نظر منتقدان یکى از برجسته‏ترین نویسندگان آمریکاى لاتین و خالق «آثار عظیم» است.
    اثرش یک روز زندگى یا «روزى از روزهاى زندگى» یکى از شاخص‏ترین رمان‏هاى سیاسى قرن بیستم آمریکاى لاتین است. این اثر به‏ تقریب به بیشتر زبان‏هاى معتبر جهان ترجمه شده است. خانم پریتى کرافت، پژوهشگر ادبیات آمریکاى لاتین و استاد دانشگاه «نورث پارک» شیکاگو درباره این اثر گفته است: «مانلیو آرگه‏تا را با آثار عظیمى مى‏شناسیم که یک روز زندگى بر تارک‏شان مى‏درخشد.»
    نگاهى به معنا و ساختار رمان: داستان با تکنیک سیال ذهن و مؤلفه‏هاى فرعى آن یعنى توازى و تقاطع ذهن‏هاى در حال سیلان یا جریان‏هاى حاصل از سیلان ذهن، روایت مى‏شود. راوى اصلى و کانون روایت، زنى روستایى است به‏نام «گوآوا لوپه» که پنج کلاس درس خوانده، سپس به‏ دلیل فقر و دورى راه، تحصیل را رها کرده است تا در کلاف کردن الیاف‏هاى نخى به پدرش کمک کند. راوى‏هاى دیگرى هم هستند که در پرسپکتیو کردن فضاى روایى سر رشته روایت را به دست مى‏گیرند؛ از جمله «آدولفینا» نوه دخترى لوپه و نیز سربازهایى از گارد سرکوب‌گر اعزامى.
    تکنیک تک‏گویى درونى این رمان، به لحاظ روایت‏شناسى به غایت حساب‏شده است. گسست‏هاى مکرر زمانى و نیز مکانى حتى از سوى خواننده عادى و نه نخبه، قابل پیگیرى است. شیوه دورانى دقیق روایت و بازگشت روى شخصیت یا رخدادى که قبلاً نشانه‏ها یا دلالت‏ها یا نمادهایى از آن‌ها را در اختیار داشتیم، از دیگر مواد اولیه ساخت رمان است. در واقع یکى از دلایل موفقیت این رمان در سطح جهانى، دقت و وسواس استادانه‏اى است که براى امکانات و الزامات روایى متن به خرج داده مى‏شود و به خواننده این توانایى را مى‏دهد که با این رمان مدرنیستى متأخر ارتباط برقرار کند.
    به داستان بازگردیم: غذاى روستائى‏ها، عمدتاً لوبیا و ذرت است و این فقر تغذیه دست به دست سطح بسیار نازل بهداشت مى‏دهد و بزرگ‏سالان را با انواع بیمارى‏ها و کودکان را با اسهال خونى از پا در مى‏آورد. تصویر این رخدادها و علل آن‌ها، چه با دلالت‏هاى ضمنى یا صریح  گفته شود، گاهى نمایشى است و زمانى نقلى. توازنى بین نقل و نمایش برقرار شده که اولاً روایت به نقالى تبدیل نشود، ثانیاً نمایش، حجم داستان را به ‏شکل غیرمنطقى افزایش ندهد. اما در عین حال از هیچ رخدادى به‏ سادگى عبور نشده است. اگر خوب دقت شود، تک‏تک آن‌ها برجستگى خاص خود را پیدا کرده است؛ چه دستگیرى «آدولفینا» باشد و چه سوار شدنش به اتوبوس و چه برخورد با کشیش‏ها.
    لوپه در سن پانزده سالگى به همسرى مردى به نام «خوزه» درمى‏آید که در شرایط عادى انسانى است با نقاط قوت و ضعف معمول. او هم تحت‌تأثیر تبلیغات ارباب‏ها - که از کشیش چاق، سرحال و برخوردار از گونه‏هاى گل‏انداخته شنیده مى‏شود- مثل بقیه ساکنان روستا، مرگ مردم را در اثر بیمارى‏هاى پیش‏پاافتاده، خصوصاً مرگ کودکان را، نتیجه خواست خدا و قصور والدین مى‏داند و به توصیه کشیش‏ها به‏جاى عمل، تسلیم و رضا پیشه مى‏کند. حتى در اوج بیمارى کودکان، به‏ جاى بردن آن‌ها نزد پزشک، فکر مى‏کند باید غسل تعمیدشان داد. کشیش مى‏گوید: «اگر چیزى در دنیا ندارید، به جایش در آخرت بهشت از آن شما و کودکان مرده‏تان خواهد بود.»
    نگرش به کشیش‏ها تا این‌جا یک‏سویه است. اما نگاه به مردم، دو سویه است؛ چون مى‏بینیم همین مردم له‏شده و تحت ستم، مثل همه‏جاى دنیا، از سر بدبختى از سویى رو به تسلیم و تمکین مى‏آورند،از سوى دیگر رو به خودویرانگرى: نوشخوارى و عربده‏کشى.
    به موازات این خودتخریبى‏ها، خواننده مى‏فهمد که کشیش، به‏عنوان یک عنصر روحانى، یک مبلغ دین و انتقال‏دهنده کلام خدا یعنى عدالت، سلامت نفس، تواضع و عزت نفس، عمل نمى‏کند، بلکه شیوه توجیه ستم ارباب‏ها، ادامه و بقاى جهل و خرافه را تبلیغ مى‏کند. طبعاً خواننده هوشمند نوعى یکسویه‏نگرى و تک‏صدایى‏گرایى در رمان مى‏بیند و چه‏بسا دین یا دست‏کم کشیش‏ها را عمله ظلم بداند. اما چیزى نمى‏گذرد که این یکسویه‏نگرى با آمدن کشیش‏هاى جوان و ارائه نوع دیگرى از خداجویى، منتفى مى‏شود. از این حیث رمان یکى از آثار آوانگارد تلقى مى‏شود؛ چون نشان مى‏دهد روحانیون نیز اگر از حقیقت تبعیت کنند نه انسان‏هاى قدرتمند، مى‏توانند محبوبیت روشنفکرانى همچون چه‏گوارا را کسب کنند. این رمان از این منظر در زمان انتشار خود، سر و صداى زیادى راه انداخت. در واقع هشدارى بود که روشنفکرهاى چپ، رادیکال  و دمکرات را به اتحاد با روحانیون مردم‏گرا و انقلابى دعوت مى‏کرد.
    بارى کشیش‏هاى جوان که از پوشیدن لباس‏هاى عادى خوددارى نمى‏کنند، نه ‏تنها چیزى از مردم نمى‏خواهند، بلکه هر از گاهى سوغاتى - هر چند ارزان قیمت - براى خانواده‏هاى روستائى مى‏آورند. کشیش‏ها به‏عنوان نماد آگاهى به ‏سرعت تعاونى تشکیل مى‏دهند و مردم روستا را که به‏ دلیل ناآگاهى «توده‏اى درهم ‏ریخته» بودند، به ‏سمت مردمانى سازمان‏یافته سوق مى‏دهند. کشیش‏ها با این همکارى‏ها در عمل نشان مى‏دهند که مردم را دوست دارند و عشق به خدا و مسیح با اطاعت از کشیش تفاوت ماهوى دارد.
    قدرت، دشمن آگاهى و انسجام و هویت است. به‏همین دلیل دیکتاتورها گروهى سرباز در روستا مستقر مى‏کنند. آن‌ها حتى کلیسا رفتن را خطرناک مى‏دانند و کسانى را که به کلیسا مى‏روند، آزار مى‏دهند و در همان حال انواع اتهام‏ها را به کشیش‏هاى جوان نسبت مى‏دهند. به این ترتیب اگر تا دیروز، حکومت و ارباب‏ها، کلیسا رفتن را تشویق مى‏کردند و مى‏ستودند، حالا که کلیسا به منبع آگاهى تبدیل شده است، تحریم و تحدید مى‏گردد.  لوپه با دیدن سربازها، بیشتر از آن‏که بترسد، متأثر مى‏شود؛ چرا که مى‏بیند اهالى روستا به دست فرزندان روستاها زخمى و کشته مى‏شوند.
    لوپه که برساخته‏ترین شخصیت رمان است، با هوشمندى درمى‏یابد که کشیش‏هاى جوان، ایمان را با علم آمیخته‏اند و بین این دو جدایى نمى‏بینند و حق با آن‌هاست که حقیقت الهى را چیزى سواى تسلیم و رضاى محض مى‏دانند. لوپه از این منظر درمى‏یابد که به ارباب به‏ عنوان یک انسان باید احترام گذاشت، اما «احترام و ملایمت نباید با تسلیم اشتباه شود.»(ص 37)
    خوستینو پسر بزرگ لوپه در همراهى با کشیش‏ها، مردم را در قالب اتحادیه‏اى مسیحى سازمان‏دهى مى‏کند، اما بانک‏هاىی که متحد زمین‌داران هستند، از دادن وام براى بذر و و کود و دفع آفات خوددارى مى‏کنند. مردم از جمله آدولفینا، نوه دخترى لوپه، به بانک یورش مى‏برند و سربازها به آن‏ها حمله مى‏کنند. این سربازها، مثل همه‏ جاى دنیا فکر مى‏کنند که اگر رأس سازمان نابود شود، سازمان از هم مى‏پاشد. پس شبانه به خانه خوستینو مى‏روند و او را به ‏طرز وحشیانه‏اى مى‏کشند، سر بریده‏اش را روى تیرکى در یک مزرعه مى‏گذارند و جسد سوراخ سوراخ ‏شده‏اش را کنار جاده مى‏اندازند. این بخش از روایت، که کارکرد ذهنى نسبتاً زیادى را به خود اختصاص داده است، از درخشان‏ترین صحنه‏هاى رمان است. لوپه، کنار تیرک مى‏رود و به سر بریده پسر مهربانش، که چشمانش هنوز باز است و لبخندى بر لب دارد، نگاه مى‏کند. در آنِ واحد، هم دچار رقت و لطافت احساسات مى‏شود و هم دستخوش خشم و اندوه؛ به گونه‏اى که حتى یک قطره اشک نمى‏ریزد.
    مرگ خوستینوى تنها و خسته، استعاره‏اى است از مرگ غریبانه و تحقیرآمیز مسیح که حقارت لحظه‏اى‏اش به عظمت تاریخى تبدیل شد و اقتدار رودرروى خود را در طول تاریخ به ذلت کشاند. اعمال لوپه نیز یادآور دوستداران مسیح است: لوپه هر شب در حیاط براى خوستینو آب مى‏گذارد و اطراف آن خاکستر مى‏ریزد «و صبح‏ها جاى پاى خوستینو را روى خاکستر مى‏بیند» - خرقه‏اى در میان نیست که کالیگولاى حاکم بر السالوادور در انتظار معجزه‏اش باشد، اما مادرى هست که به‏شکل نمادین، مبارزه در راه حق را پاس دارد.
    خوزه که تا پیش از آن مردى عامى بود و هر از گاهى به نوشخوارى رو مى‏آورد، به‏ مرور متحول مى‏شود. او هم در مرگ فرزند گریه نمى‏کند. این امر از یک دیدگاه روایت مى‏شود و دستگیرى سربازها از سوى مردم و وادار کردن مردم به کندن قبر براى خوستینو - که استعاره‏اى است از پایین آوردن جسد مسیح و گذاشتن آن در غار - از دیدگاهى دیگر.
    سران نظامى کشور و زمین‌داران بزرگ که حالا خود را با مردمى متحد روبه‏رو مى‏بینند، به سربازها دستور مى‏دهند که خانه‏هاى روستا را آتش بزنند، به زن‏ها تجاوز کنند، بچه ها را کتک بزنند و مردها و حتى چهارپایان را بکشند. چنین مى‏شود که مردها، از جمله خوزه به کوه مى‏زنند. اما کوه‌نشینى، آن‌ها را به‏ سمت توحش و خشونت سوق نمى‏دهد، چون عنصر کار و زحمت را از زندگى خود حذف نمى‏کنند و مى‏دانند چرا مجبورند در چنان شرایطى زندگى کنند. ضمن این‏ که با بحث و گفتگو بر آگاهى خود مى‏افزایند. لوپه خوشحال مى‏شود که شوهرش حالا به علت اصلى فقر و بدبختى خود و دیگران پى برده است. در عین حال یک‏سویه‏نگرى در خوبى انسان‏ها را کنار مى‏گذارد و درک مى‏کند که «انسان خوب حتماً کسى نیست که همیشه سرش پایین است و اعتراض نمى‏کند و چیزى نمى‏خواهد و عصبانى نمى‏شود.»
    از نظر لوپه، که نقش توأمان «شیرزن»، و «مادر همه جوان‏ها» را دارد، کشیش‏هاى جوان، نماینده واقعى خدا و مسیح‌اند و چون جانب حق را مى‏گیرند، پس نهایتاً پیروز خواهند شد، حتى اگر در یک یا چند مقطع شکست بخورند.
    کشیش‏هاى جوان، اسقف را متقاعد مى‏کنند که در این شرایط بحرانى، محافظه‏کارى را کنار گذاشته و از مردم زحمتکش حمایت کند. با پیوستن اسقف به مردم، خبر جهانى مى‏شود و صلیب سرخ دخالت مى‏کند. البته رنج و بدبختى و سرکوب پایان نمى‏پذیرد، اما مبارزه براى استقرار عدالت تداوم مى‏یاید.
    هر چند داستان اساساً تک‏صدایى است و نویسنده به‏بهانه این‏که «تمام تریبون‏هاى دنیاى واقعى در اختیار قدرتمندان است»، در واقعیت داستانى «سهمى براى صداى حاکم‏هاى نظامى قائل نمى‏شود»، اما نگاه نویسنده، هم روى شخصیت‏ها و هم رخدادها، دوسویه است. نگاه به دین و نقش دوگانه آن نیز، که از کارکردهاى برجسته روایت است، دوسویه است. دین و مذهب و حرف‏هاى روحانیون به ‏همان شکل که مى‏تواند وسیله‏اى براى حمایت از منافع ارباب‏ها و ثروتمندان و تحمیق توده‏ها باشد، در مقیاسى وسیع‏تر و عمیق‏تر مى‏تواند حمایت‌گر فرهنگى و روحى زحمت‌کشان باشد، به مردم آگاهى بدهد و در نظر بگیرد که اتفاقاً این امر، همان‏طور که مهاتما گاندى تأکید مى‏کرد، در تحلیل نهایى براى «نزدیکى مردم به‏خدا» کارسازتر است. مردم با لمس «عدالت زمینى و عینى»، مصداقى از عدالت الهى را کشف مى‏کنند. آن‌گاه چه به‏شکل ناخودآگاه به فلسفه «همانندى خدا و طبیعت» اسپینوزا معتقد باشند، و چه به‏صورت ناخودآگاه به فلسفه لایبنیتس یعنى «تکثر کمال مطلق (خدا) در جوهرهاى بى‏شمار هستى» باور داشته باشند، در نهایت فاصله آن چیزى که در قالب «ایده‏آل» و «آرمان» نویدش را مى‏دهند، با واقعیت کمتر حس مى‏شود. و این، در تحلیل غایى یعنى کم‌ شدن تقابل فرد و جامعه و تضاد انسان‏ها با یکدیگر.
    نکته معنایى دیگرى که به‏رغم فرم نه‏چندان ساده روایت مى‏توان از دل آن بیرون کشید، سادگى و ذکاوت روستائیان السالوادورى است که خواننده ایرانى را یاد روستاهاى میهن خود مى‏اندازد. این بى‏آلایشى و زیرکى، بیشتر از آن که توصیف شود، القاء مى‏گردد؛ خصوصاً در رفتار و کردار شخصیت‏هاىی مثل خوزه، پسر و دامادش که به‏ شکلى خودجوش به جایگاه رهبرى معنوى مردم رسیده‏اند. آن‌ها حتى در قالب رهبران عدالت‏خواه، با قدرت‏طلبى و اطاعت محض بیگانه‏اند و هنرشان این است که بدون توسل به خشونت از قید استثمار وحشیانه و بندگى رهایى یابند. درد و رنج آن‌ها و نیز لوپه این است که سرکوب‌گران مردم روستا، سربازانى‏اند که فرزند روستائیان و زحمت‌کشان شهرى‏اند نه زمین‌داران بزرگ، بانک‌داران و حاکمان نظامى. به‏ همین دلیل است که وقتى در خانه لوپه مستقر مى‏شوند تا خوزه را دستگیر کنند، لوپه به‏ رغم بى‏حرمتى آن‌ها، مدام به آن‌ها مهر مى‏ورزد و خوردنى تعارف مى‏کند. وقتى به چهره جوان این سربازهاى ناآگاه نگاه مى‏کند، نمى‏تواند با غلیان احساسات مادرى خود مقابله کند. در عین‏حال از این که حکومت این جوان را مسلح کرده و در برابر مردم قرار مى‏دهد، دچار خشم مى‏شود. لایه دوم رمان سرشار است از چنین نکات نوع‌دوستانه و حق‏طلبانه‏اى.


لینک مستقیم
     نظر شما     

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

     نظر جدید     

امتیاز شما :
 
عنوان : *
توضیح : *
* = ضروری


 

طراحی سایت، هاست (هاستینگ)، ثبت دامنه - رادکام