دلتنگیرحمت حقیپور
شده بعضی وقتا دلت جوری بگیره که دوست داشته باشی بری جایی، یه گوشهٔ دنج پیدا کنی دور از همه سر بذاری روی کاسهٔ زانو و دستها رو حلقه کنی دور سرت، چشمها رو ببندی و بذاری اون بغض کهنه و قدیمی نمنمک توی نینیهات خیس بخوره و از پلکهات سرازیر بشه روی گونههات؛ و تو داغی اونو حس کنی هقهق بزنی طوری که انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت یا عزیزترین کسی که توی دنیا داشتی...؟
ادامه...